تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

هنوز برای چراغی که سوسو بزند

کنج دیوار دنیا منتظرم

هر چه روزها پی هم می گذرند

این منم که رنجورترم

نه نانی ست که دندانم نپوسد

از نجویدن

نه ابی ست که گلویم رها شود

از خشکیدن

نه دستی که بر سرم بکشند

و نه جانی که به قربانم بروند

دستی هم نیست که از پشت میله ها

ــ طمع دست گیری ندارم ــ

به رنگ ازادی برایم تکان بدهند

توانی هم نیست که پلکی بزنم

بلکه تصویر زندگی در پشت ان

از من خسته٬ رونقی بگیرد

دنیا همان چنگ بیرحم است

که مهربانی در پس کوچه های خوشرنگ ییلاقیش رویاست

همه چیز روبراه است

بی مروتی٬ نامردی مهیاست

می بینی دنیا همانست که بوده است

تنها ما رقیق القلب ماندیم

تنها دل ما اشوب است

تنها اینجا وسط این اندازه ی مشت

تپش گرم غمها پنهان است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:48 توسط حمید| |

یار تو بودی

از ان روز٬ از ان دم

که تو را پیش محجوب دلم

من چون عشق شناختم

یار تو بودی٬ ماه تو بودی

دور از خاطر رویت

بند بند وجودم

به شکرانه ی ان نگاهت

روز و شب دعا کرد

بعد از ان چون شمع که نه

چون پروانه سوختم

منتظر ماندم و ماندم

به جز خون٬ به جز غم

من چیزی به دل راه ندادم

چه افسوس که اکنون

من٬ اینجا٬ تنها٬ خسته

تو٬ انجا٬ سرگرم٬ خوشحال

من در ارزوی روی تو بیتاب

تو بی خبر از دل من خوشحال

من دنیا را زیر وز بر کنم گر نباشی

تو عین خیالت نیست من کجا باشم

من زار و غمگین و روی گردان از همه

تو لپت گل انداخته و بالای مجلس نشسته

من٬ بودنم بسته به احوال تو

تو بی خبر از من خنده ها بر لب نشسته

من٬ چشمانم خیس اشک جدایی

تو چشمانت خیس شوق رهایی

من از تبار قلب خسته ام

برای تو جسم را رها کرده ام

تو از تبار قلب سنگی ات

برای خود مرا ز خود رانده

باشد٬ من ماندم و قلبی شکسته

من میمانم و خدایی با انصاف

تو بمان با هرکه دلت خواست

تو بمان با قلب سنگی ات بی انصاف

 

پی نوشت:

اب از دیار دریا

با مهر مادرانه

اهنگ خاک میکرد

بر گرد خاک میگشت

گرد ملال او را

از چهره پاک میکرد

از خاکیان ندانم

ساحل به او چه میگفت

کان موج نازپرورد

سر را به سنگ میزد

خود را هلاک میکرد

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:21 توسط حمید| |

بی تمنای نگاهت روز مرا نوری نیست

در سراپرده ی چشمانت٬ تمنای نگاهت

چشمان مرا فروغی نیست

بی تو در این بیراهه ی برهوت

ای زیبای خفته ام٬ مرا جانی نیست

شب من دستاویزی ندارد

بی تو سقوط مرا گزیری نیست

اوای امید من در این راه پرنشیب

جز رسیدن به گوش تو راهی نیست

برق نگاه من در این فضای غریب

جز نشستن در نگاه تو چاره ای نیست

بی تمنای نگاهت روز مرا نوری نیست

چشم پر فروغت٬ رخ چون مهتابت٬ جز من برای کیست؟

 

پی نوشت:

من٬ در ان لحظه٬ که چشم تو به من مینگرد

برگ خشکیده ی ایمان را

                                   در پنجه ی باد

رقص شیطانی خواهش را

                                  در اتش سبز

نور پنهانی بخشش را

                                 در چشمه ی مهر

اهتزاز ابدیت را میبینم

پیش از این٬ سوی نگاهت٬ تنوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش میگفتی چیست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

                                                                شعر پی نوشت از فریدون مشیری

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:45 توسط حمید| |

من و یاد تو نکردن

بودن و هوای تو نداشتن

محال است٬ محال است

مثل یک جام خالی از شراب

تو نباشی مست شدن

حرام است٬ حرام است

گل یاد تو در این گلدان

عطر بوی تو هنوز در مشامم

تو نیستی و این فقط یاد است

تو کجایی؟٬ تو کجایی؟

می دانستی از چشمان سیاهت

منم که جان میگیرم

حالا که نیستی تو بگو:

چگونه بمانم؟٬ چگونه بمانم؟

مسخ خنده های تو شدن

برای تو از خود رها شدن

برای من تعبیر عشق بود

اکنون بگو چه کردم که

تو رفتی٬ تو رفتی

حقیقت همینست که ماندست:

تو رفتی ولی رنگ چشمان سیاهت

هنوز هم زندگی منست

ولی کاش

می ماندی٬ می ماندی

تو میدانی چه سخت است

بی تو بودن٬ ماندن

برای تکه های دل من هم شده

تو برگرد٬ تو برگرد

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:33 توسط حمید| |

سلام.

این پست مختص دوست عزیزیست که دوستی عزیز را از دست داده. دوستی عزیز که حامد را از دست داده..... کسی که معصویمت چشمانش ورای این جهان خاکی بود و زود ترکمان کرد تا به افلاک برسد.

چه کسی فکر میکرد دست گلچین مرگ این دفعه گلی اینچنین خوشبو را انتخاب کند.... این وسط سوالی ست که کسی جوابی برایش ندارد...... چرا هر کسی خوبتر است زودتر میرود...چرا هر آدم خوش سیرتی زودتر جهان را ترک میکند....... دست مرگ گلچین است اما اینبار گلی چیده که بویش همه جا پیچیده بود..... تیر ۸۶ اینجا شعری نوشته بودم که اسمش گلچین مرگ بود دوباره میذارم و  تقدیمش میکنم به همین دوست عزیز که واقعا برام عزیزه:

آه که گلها رفتند و

جهان گل کم دارد

دست روزگار گلچین می کند

هر کسی که خوشبوست

از شاخه جدا می کند

هر آن که گل روست

ما که خاریم و زشت

در بند دستهای مرگ هم

نمی آییم

مرگ هم با همه ی هراسی

 که با خود دارد

گلها را دوست دارد

تو چه زیبا طبع و

چه زشت طبع باشی

در هر قاموس و آیینی که باشی

گل زیباست..........

اگر خار را در کیش مردن

هم نیست جایی

پس ای خدا

کاری کن در دنیایی که گلستان نیست

ما گل باشیم٬ تا شاید

گلچین دستهای مرگ شویم

تا زودتر به آسمان

به ابدیت بپیوندیم.........

 پی نوشت: فردا جمعه ۲ مرداد تولد حامد هست... حامد رفت اما حضورش با ماست پس تولدشو بهش تبریک میگم.........

حامد تولدت مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:47 توسط حمید| |

خار بود و خسی و غبار تندی

که در سبقت از پی هم بر من نشست

دیر بود و کمی کند ولی

جریان زندگی در من نگسست

گرد بود خاک بود و هر چه بود

بر تن من گرد زندگی نشست

آه بود٬ خموش بود٬ صدایی نبود

بر من تیره اما آوای هزار گذشت

نور بود٬ کمی بود٬ روز نبود

شب سرد اما در من گسست

نفس بود و کمی...........

هر چه بود ولی

زندگی بود

زندگی بود

برای منی که چشمانم باز بود ولی مرده بود

گرد هم نفس بود

خس هم زندگی بود

خاک هم بلور بود

تبلور نور بود

در گوشه ی اتاق

غبار هم نشان خدا بود.......

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:2 توسط حمید| |

شاید امشب آسمان ابری نباشد و خانه ها٬ کوچه ها و مردمک های بیشماری را مهمان نور مهتابش کرده باشد. شاید ستاره ها امشب پهنه ی آسمان را قرق کرده باشند. شاید خورشید نور بیشتری را به ماه ارزانی داشته تا آن هم همه ی این لطف را به زمین و به چشمان آدمها باز بتاباند.

یادت هست شازده کوچولو دلش هوای سیاره اش را کرده بود شاید امشب سیاره اش را پیدا کرده باشد. هزاران شاید دیگر می تواند حقیقتی دوست داشتنی باشد اگر آرام آرام سرت را از بین زانوانت بیرون بیاوری و پنجره ها را باز کنی درست است که نور دلنشین خورشید و آوای خوش هزار انتظارت را نمی کشد و چادری مشکی شهر را پوشانده اما ماه را ببین که لبخند می زند٬ جشن با شکوه چشمک های ستارگان و شازده کوچولو که برایت دست تکان می دهد.

می بینی همه ی اینها هیچ کمتر از نور خورشید و چهچه ی بلبل نیست.

در بن بست هم راه آسمان باز است پس پرواز را بیاموز ای شبرو من.

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:42 توسط حمید| |

صدای برخورد انسان با ماشین و بعد پیرمردی که چند متر آن طرفتر بیهوش افتاده.....

همهمه ای و بعد رساندن به بیمارستان. 

تشخیص اولیه شکستگی در چند جای بدن است و انتقال به بیمارستانی  دیگر.....

و تشخیص ثانویه احتمال بسیار قوی قطع نخاع.

وای چه شد؟...... پدربزرگ دیگر روی پایش نمی ایستد؟.....دیگر به سر گرمی زندگی اش که از عمر ۷۰ ساله اش ۶۰ سال را با آن سپری کرده نمی تواند برسد... پدر بزرگ دیگر نمی تواند کار کند؟

او که عشقش هستی اش تمام زندگی اش کار بود .... در خانه بند نمی شد مگر می شود به همین سادگی کار کردن را از او گرفت. او اگر کار نکند چه کند؟ گوشه ی خانه بشیند و به دیگران نگاه کند... امکانش نیست کارش عمرش است و بس.

انصاف نیست به خدا انصاف نیست تنها دغدغه ی یک پیرمرد را از او گرفت.

تا به حال اشکهای یک پیرمرد را روی تخت بیمارستان دیده اید؟ اشک یک مرد ۷۰ ساله خون به جگرتان میکند اگر ندیده اید بدانید دلتان کباب میشود با دیدن چنین صحنه ای.

او اگر روی پایش نایستد چه کند؟

او اگر کار نکند چه کند؟

پیوست: برای پدربزرگم که روی تخت بیمارستان است.

دعا کنید سلامتی اش برگردد وگرنه تاب دیدن او روی ویلچیر نیست... نه برای من نه برای هیچ کس.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:6 توسط حمید| |

مدتهاست دفتر شعرم به جوهر هیچ خودکاری تن نداده است. نمی دانم از ذهن خسته ی بی واژه ی من است یا از خشکی کاغذ که به هیچ وجه شعر دیگری در برگ آن دفتر جا خوش نمی کند. البته فکر نمی کنم هیچ کاغذی طاقت بی مصرف ماندن را داشته باشد پس به ناچار باید تقصیر را به گردن ذهن خسته ی بی واژه ی بی سلیقه ی بیچاره ی خودم بیندازم که هنر چیدن کلمات به صورت شعر را از دست داده٬ هنری که البته در من هنری نبود و بیشتر یک افتضاح نویس بودم تا شعر نویس و مدام هم آبروی نیما و اخوان و سهراب و شاملو و فروغ و .... را می بردم٬ اما دلم برای آن افتضاح نوشتن هم تنگ شده.

بیشتر از خودم دل انگشتانم تنگ شده که برای بار دیگر خودکار را برای نوشتن یک شعر هر چند مفتضح به گردش در بیاورد. شاید تقصیر ذهن خسته ی بی واژه ی ........ من هم نباشد و مقصر اصلی مشغله ی زیاد باشد. به نظرم مشغله ی زیاد حالا از هر نوعی چه درس چه کار و چه ...... فرصت با احساس بودن را از آدم می گیرد و الان آخر شب هم که به برگه های سفید زیر دستم زل می زنم و خودکار را می چرخانم چیزی در ذهنم پیدا نمی کنم که بنویسمش و بعد هم به شعر نو سنجاقش کنم (و آبروی شعر نو بیچاره را ببرم) خودکار را می چرخانم و بعد از نیم ساعت هنوز یک برگه ی سفید می بینم.

دفتر و کاغذ که از عذر تقصیر تبرئه شدند٬ مانده تکلیف ذهن خسته ی بی واژه ی ...... من و مشغله ی روزمره ی زندگی٬ تا عذر بر گردن کدام افتد و مجازاتش چه شود.

پیوست ۱: لابلای نوشته هام یه چیزی پیدا کردم گفتم بنویسمش:

به من بگو این چه رسمیست

که عشق را به رسمیت نمی شناسی

کجا باید به ثبت برسد

دل که دفتر خانه ندارد

 

پیوست ۲: این پست یه کم با قبلا فرق داشت...... امیدوارم خیلی بد نشده باشه و بشه حداقل یه بار خوندش

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:16 توسط حمید| |

خالیست٬ فضای ذهنم را می گویم. مثل یک لیوان که گاهی میزبان آب است٬ گاهی شربت و گاهی هم زهر و الان نه میزبان هیچ کدام است و نه آماده ی پذیرایی از آنها. همیشه همینطور است آماده نیستی و ناگهان احساسی٬ ذهنیتی و بالا خره چیزی می آید و این گنجایش را به تمام یا نیمه مال خود می کند. انگار این فضا نباید خالی بماند و موجودیتش به میزبانیش از اتفاقات و احساسات است.

حال اگر این احساس که سرزده آمد و در این لیوان جا خوش کرد از نوع مثبت بود به کل لیوان و اگر منفی بود مجبوری به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کنی تا روزنه ای برای بقای زندگیت یا حداقل برای نشکستن لیوان خوش طرح ذهنت باقی بماند. زندگی همین است٬ همین لیوان کوچک که تمام دنیا و تصوراتش درونش جای می گیرد. شیشه ی عمر توست که حتی اگر مسموم باشد نباید بشکنیش یا بگذاری که بشکنندش. نباید زهر به درونش راه پیدا کند و اگر کرد آنقدر به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کن تا نوبت ریختن شربت بشود.

می بینی٬ ساده است به اندازه ی اجتناب از خوردن زهر و اشتیاق به چشیدن شربت.

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:14 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا