دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
طرحی زده بر دل نقاش معناگرای پشت خورشید الهام گرفته از نورانیت ذاتش به طمع دست گیری افکار پلید آدمی و به زنجیر کردن امیال سرکش به امید پیروزی حقیقی حق اما، طبق نقشه نبود اتفاق ها پیشتر ها در شب نشینی دل ها ابر غرشی کرد و آسمان گریست و درخت آتش بیار معرکه گشت باران با غلیان حسادت خبرچین های جمع اسیدی شد و طرح دل ها را محو کرد مجلس بهم خورد و جام های می را دانه دانه بردند و خون آوردند نازک دلی رخت بست و پوزخند حواله ی مهربانی های عالم گشت گرگ در لباس میش درآمد و نیش ها برای مکیدن خون ها از همیشه تیزتر گشت لباس گرانبها بر تن تعفن پوشاندند و اکنون در فروشگاه های سراسر جهان موجود است در لاک خودت هم فرو نرو وقتی سر طاس کرکس ها قبلا هر سوراخی را گشته است شیون نقاش را می شنوی؟ او بوم هایش را به پلیدی آلوده نکرده بود ولی وسایلش را هم استریل نکرده بود پی نوشت: تخت خوابیدن تورا برای منی که می دانی جزو آرامش خاطر وجودم که مملو از وجود توست راحت به بالین آرمیدن توست جدای هر هوس باز هرزه ای ست که بر تخت خوابیدن تورا جنبه ای از شهوت های خدادادی می پندارد صورتت را بپوشان شرم آور و پست است رویه ی بودن هرچه موجود است؛ دیدن لایق چشم های تو نیست؛ طوفان راه نجاتی ست و انهدام تنها راه سعادت است تاریخ به واپسین روزهای خود به انقراض تمدن بشریت _ جایی که حیوانات پشت مسند ریاست و جادوگران مجریان تولید علم و فاحشه ها پول جدید دنیای مدرن اند و هرزگی نشان بارز فرهنگ شمرده می شود _ رسیده است اکنون اگر بگویی آب کسی پی مایه ی حیات نمی رود اولین گمان انسان دوستانه را در میان مسائل جنسی خواهی یافت این وصف اوضاع زمین است بلوایی برپاست در عرش اسم اعظم خدا را ربوده اند؛ گویند نقابی به چهره اش بود روزی آمد حسن ظن خدا را خورد؛ سوء استفاده را قی کرد و خدا می داند از آن روز چه چیزها که جای چه چیزها غالب آدمی زاد نمی شود دروغ جای صداقت و طمع خوابیدن های یک روزه جای عشق های ابدی... تازه از مرده ها خبر رسیده همان شخص رباینده آن دنیا را به کلی خراب کرده چند دیسکو و بار دایر کرده با چندین هرزه ی معشوقه شو _ قابلیت بودن همزمان هرزه و معشوقه_ کسب و کار پررونقی به راه انداخته چند حوری هم اغفال شده اند به اجاره دائم بار درآمده اند ارواح صالحان دنیای قدیم هم مشتریان پروپا قرص گشته اند ولی می دانم تا خدا هست اسم اعظمش بهانه است او برای پر شدن ظرف کثافت آدم گواه ضرورت بازسازی و اثبات به جنس آدم رضایت ناپذیر صبر کرده است طوفان نور نزدیک است بیرون کشیدند مرا با دستهایی آلوده به خون؛ مکیده شده از قلب هایی مدفون مربوط به انسانیت ماقبل تاریخ اینچنین؛ انسان مهربانی گشتم، بیگانه با عطوفت عصر جدید گهگاه که دیر می بینی چراغ سبز را صبوری کن بوق های کرکننده ی جمع را فکر کن کوانتوم محبت است گلوله گلوله شلیک شده از راننده ها یا وقت هایی که قبلِ شب بخیر خوابیده می یابی همسرت را فکر کن آه، به قربانش عشق ورزیدن برده توانش را وقتی از پسرت جای سلام می شنوی لغت ادیبانه ی های را فکر کن چه خوب، حتما دودر نکرده کلاس زبانش را فحش و توهین کجا بود کار داشتن به ناموس دیگران رسم است از قدیم و ندیم از سر دلسوزی و حفظ سنت است وگرنه فحش کجا و ما کجا بگذریم از قصه ی عصر جدید ما به مومیایی انسانیت بازمانده از عصر یخبندان بزرگ _ زمانی که آدم هنوز زمین را پشت قباله ی حوا نینداخته بود _ دل خوش کرده ایم... افسوس، کره ی زمین گرم شده است مومیایی اش را هم کرم خورده است... گهگاهی که آسمان وسواس جسم را از ذهنت ربود به تنفس عمیق نسیم آبی رنگ در ازای اشتیاق یک لبخند به صبح نیامده ی خمار برخاسته از مستی شبی دلگیر تا جایی که توان هست و قلب کشش دارد به خیره سری انسان؛ زهرخند بزن من؛ ابر جنبش زمینم گاه باران خونم بر مغزهایی که به تازگی؛ برای برداشت های آتی؛ به زمین ارسال شده اند.... ولی آه؛ امید رخت بربسته است از رستگاری مغزهای ارسالی؛ تن هزینه ای ست؛که؛ در ازای رستگاری خیالی در زمین؛ استرداد می شود خوش بحال آنکس که پرواز را می داند؛ بالاترها هوا مزه ی نور می دهد و کمی دورتر؛ آسمان رفلکسی از دریاست پی نوشت: موجو دات پیچیده ای هستیم چیزی شبیه یک میمون بر فراز درخت های یک جنگل در جستجوی موزی که درون یک غار؛ غذای انسانی است. کلاغ های مزرعه ی من ملخ می خورند و کود قی می کنند مرگ بر گندم هایی که از دفع کلاغ ها غذای انسان هاست و این دور مرگبار تسلسل است چای میخورم و قهوه تف میکنم چرا فقط چای؟ اصلا؛ هرچه میخورم قهوه تف میکنم چرا فقط قهوه؟ اصلا؛ هرچه میخورم تلخی تف میکنم چیزی شبیه معجزه؛ آب را زهر تف میکنم دروغ بگو عزیزم اینجا کسی صادق نبوده است از راستی ات بوی خیانت شنیده است تقصیر تو نیست؛ عذاب وجدان نگیر صداقت به معده شان؛ خوش نیامده است "یک روده ی راست در شکم" دروغ آوریل شان بوده است می نویسم درستی تو بخوان هرچه دوز و کلک بلدی برای دست های آغشته به ریا یک روز هم پاک باشی؛ اضافه است برای صبحانه چند تکه چای با مربای خون و عسل....نه خون به مذاقشان بیشتر خوش آمده است تو کجایی که ببینی در این دیار خدا هم به فغان درآمده است..... خاک؛ بوی باران گرفته و گِل، جلوی چند آدم خوب که هرکه دوید؛ لغزید و هرکه ماند؛ فرو رفت فکر می کنم خدا هم رنگ آسمان گرفته آبی، اما دور و دستهای مه صبحگاهی چقدر بوی خدا را گرفته رعد و برقی بزن ابر سیاه زمین بوی باروت گرفته سیاهی ست همه سرو صورتمان لجن، چرخ دنیا را گرفته کبود شد صورت موبدان گریه از صالحان، امان را گرفته حیف اما، نطفه ی جاهلان قطرات باران را گرفته پی نوشت: سگ گله ی سرنوشت ما، گرگ شد و بختمان را درید.... خوش به حال چوپان، خواب بود... اینجا٬ روبروی من جای خالی بودنت٬ به بی رنگی آب به دردناکی سوزش ناگهانی ذغال به تلخی واقعیـــــت به روی پوسته ی نازک مــــــن جای می گیرد دردم می آید و حیف صدای فریاد ندارم صدای من؛ تو بودی... فیزیک؛ مبحث پرتی ست می گوید نور؛ ذره ای ست رها شده از شر جرم؛ تف به علم نور؛ تو بودی... بی تو؛ تکه تکه تاریکی می برم با چای میل میکنم و پوزخند می زنم؛ به بی مزه گیِ چای اتاق هوا نفس و هرچه هست از ماده مزه؛ تو بودی... پی نوشت: راننده کامیون سبیل کلفت اهل معرفت واسه رفقا یگانه زورمند عالم صدا، مردونه ترین؛ مرد خانه خانمش بود.... شاید در فضا زمانی پیچیده تر کامکار می بودیم٬ اینجا زیادی ساده است... خوشی های چیپ خفه مان کرده است...... بیا دیدار تازه کنیم٬ سالهاست بخاطر قرار شاممان٬ شب٬ روز نشده است.... آتش آنقدرها هم سوزاننده نیست گاهی؛ معبر پاکی سیاوش است تن خشک ساقه های کوچک است به آتش های انبوه و خاری که به چشم رودابه است گاهی؛تخت پادشاهی ابراهیم و خندیدن به ریش نمرود است اما؛ امان از وقتی شعله ی رقصانش خزیده به زیر رخت ذغال ابراهیم و سیاوش و نمرود و رودابه تو بگو خدا و بنده و زمین؛ هیچ است این خشم فروخورده ی هرچه آتش به زمین و زمان پنجه می کشد من گمانم؛ که روز رستاخیز است رنج پنهانی که در تن ذغال است دود می کند هرچه از خاک است برای ازل تا به ابد٬ زمین خاکستر زیر آتش است خودِ پرواز که نباشی؛ سرنوشتت تقدیرِ دود است.... پی نوشت: کمربند من از غصه ی زاده ی آدمی چندروزیست تنگ تر بسته می شود چیز مهمی نیست٬ فقط کمی آب شده ام... رسمش بود یا نبود را نمیدانم٬ ولی تو اهل رسم رسومات متعارف نبودی٬ من هم بخت و اقبالم متعارف نبود و عجب این نامتعارفات٬ چطور جور هم نشد؟ عاشق آن سلولم که به کوچکی اش توهین شد از خشمش سرطانی شد دلیل مرگ بسی گنده تر ها شد... هروقت از ته بیراهه ای کشاندی ام بیرون به داد گوشم را کشیدی که بس است چقدر تو گم شوی من پیدایت کنم؛ و سهم کشیده ام را نواختی؛ به گوشم خوش آهنگ بود؛ مثل همیشه............ امــــــــا؛ امــــا چرا نفهمیدی من گم میشوم که تو پیدایم کنی؟ نافرمانی و گناه جذاب نیست؛ همه ی من خلاصه می شود در آن لحظه ای که تو پیدایم می کنی؛ سرم داد می کشی؛ کشیده ای می زنی و بعد.... در آغوشم می گیری و می گویی: من خدای تو؛ دوســـــــت دارم دیـــــوونه هااااااای جوان کهن ریشه در من تلنگر به احساس قوی پنجه ام نزن با قماربازان دهکده ی عشق بسته بودم قماری از قدیم و ندیم که فلانی _و فلانی اش من بودم_ تو که جوانی و قلبت داغ، دستت کار دمی به دام عشاق بیا و صید باش سرکش جبین بودم و مغزم مست، قلبم پست شرط براین گذاشتیم؛ من و آن جماعت مرد که قلب به زندان نخواهم سپرد سقف روح آسمان است و صید نخواهم شد پیروز میدان بودم سالها؛ تا همین اواخر، همین روزها طاقت از کف رفت و قلب نعره زد خون به جوش آمد و روح عربده زد تا به کی خروش فروخوردن و دم به زیر آب بردن قلب لاعشق بهتر که به زیر خاک بردن آری آن روز قمار به هستی عشق باختم رو به جماعت، سرور شکست سر دادم من آنم، من آن جوان سرکش لاعشقم که سر به سامان ابدیت بگذاشتم مرا نگرد که پیدا نیستم به دامانی سر گذاشتم، که نور را پشت سر گذاشته ام مرا نگرد که در بینهایت عشق به نوکری سر برافراشته ام پی نوشت: زخمی که از عصب بگذرد... باید ریشه اش را کشید. بیا و قبل پروانه شدن کمی درون پیله امان بمان٬ تنهایی من مهم نیست٬ میترسم بالهایت هنوز جان نگرفته باشند....مهاجرتت را زهر مار کنند.
| Design By : Mihantheme |


