تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

خار بود و خسی و غبار تندی

که در سبقت از پی هم بر من نشست

دیر بود و کمی کند ولی

جریان زندگی در من نگسست

گرد بود خاک بود و هر چه بود

بر تن من گرد زندگی نشست

آه بود٬ خموش بود٬ صدایی نبود

بر من تیره اما آوای هزار گذشت

نور بود٬ کمی بود٬ روز نبود

شب سرد اما در من گسست

نفس بود و کمی...........

هر چه بود ولی

زندگی بود

زندگی بود

برای منی که چشمانم باز بود ولی مرده بود

گرد هم نفس بود

خس هم زندگی بود

خاک هم بلور بود

تبلور نور بود

در گوشه ی اتاق

غبار هم نشان خدا بود.......

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:2 توسط حمید| |

شاید امشب آسمان ابری نباشد و خانه ها٬ کوچه ها و مردمک های بیشماری را مهمان نور مهتابش کرده باشد. شاید ستاره ها امشب پهنه ی آسمان را قرق کرده باشند. شاید خورشید نور بیشتری را به ماه ارزانی داشته تا آن هم همه ی این لطف را به زمین و به چشمان آدمها باز بتاباند.

یادت هست شازده کوچولو دلش هوای سیاره اش را کرده بود شاید امشب سیاره اش را پیدا کرده باشد. هزاران شاید دیگر می تواند حقیقتی دوست داشتنی باشد اگر آرام آرام سرت را از بین زانوانت بیرون بیاوری و پنجره ها را باز کنی درست است که نور دلنشین خورشید و آوای خوش هزار انتظارت را نمی کشد و چادری مشکی شهر را پوشانده اما ماه را ببین که لبخند می زند٬ جشن با شکوه چشمک های ستارگان و شازده کوچولو که برایت دست تکان می دهد.

می بینی همه ی اینها هیچ کمتر از نور خورشید و چهچه ی بلبل نیست.

در بن بست هم راه آسمان باز است پس پرواز را بیاموز ای شبرو من.

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:42 توسط حمید| |

صدای برخورد انسان با ماشین و بعد پیرمردی که چند متر آن طرفتر بیهوش افتاده.....

همهمه ای و بعد رساندن به بیمارستان. 

تشخیص اولیه شکستگی در چند جای بدن است و انتقال به بیمارستانی  دیگر.....

و تشخیص ثانویه احتمال بسیار قوی قطع نخاع.

وای چه شد؟...... پدربزرگ دیگر روی پایش نمی ایستد؟.....دیگر به سر گرمی زندگی اش که از عمر ۷۰ ساله اش ۶۰ سال را با آن سپری کرده نمی تواند برسد... پدر بزرگ دیگر نمی تواند کار کند؟

او که عشقش هستی اش تمام زندگی اش کار بود .... در خانه بند نمی شد مگر می شود به همین سادگی کار کردن را از او گرفت. او اگر کار نکند چه کند؟ گوشه ی خانه بشیند و به دیگران نگاه کند... امکانش نیست کارش عمرش است و بس.

انصاف نیست به خدا انصاف نیست تنها دغدغه ی یک پیرمرد را از او گرفت.

تا به حال اشکهای یک پیرمرد را روی تخت بیمارستان دیده اید؟ اشک یک مرد ۷۰ ساله خون به جگرتان میکند اگر ندیده اید بدانید دلتان کباب میشود با دیدن چنین صحنه ای.

او اگر روی پایش نایستد چه کند؟

او اگر کار نکند چه کند؟

پیوست: برای پدربزرگم که روی تخت بیمارستان است.

دعا کنید سلامتی اش برگردد وگرنه تاب دیدن او روی ویلچیر نیست... نه برای من نه برای هیچ کس.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:6 توسط حمید| |

مدتهاست دفتر شعرم به جوهر هیچ خودکاری تن نداده است. نمی دانم از ذهن خسته ی بی واژه ی من است یا از خشکی کاغذ که به هیچ وجه شعر دیگری در برگ آن دفتر جا خوش نمی کند. البته فکر نمی کنم هیچ کاغذی طاقت بی مصرف ماندن را داشته باشد پس به ناچار باید تقصیر را به گردن ذهن خسته ی بی واژه ی بی سلیقه ی بیچاره ی خودم بیندازم که هنر چیدن کلمات به صورت شعر را از دست داده٬ هنری که البته در من هنری نبود و بیشتر یک افتضاح نویس بودم تا شعر نویس و مدام هم آبروی نیما و اخوان و سهراب و شاملو و فروغ و .... را می بردم٬ اما دلم برای آن افتضاح نوشتن هم تنگ شده.

بیشتر از خودم دل انگشتانم تنگ شده که برای بار دیگر خودکار را برای نوشتن یک شعر هر چند مفتضح به گردش در بیاورد. شاید تقصیر ذهن خسته ی بی واژه ی ........ من هم نباشد و مقصر اصلی مشغله ی زیاد باشد. به نظرم مشغله ی زیاد حالا از هر نوعی چه درس چه کار و چه ...... فرصت با احساس بودن را از آدم می گیرد و الان آخر شب هم که به برگه های سفید زیر دستم زل می زنم و خودکار را می چرخانم چیزی در ذهنم پیدا نمی کنم که بنویسمش و بعد هم به شعر نو سنجاقش کنم (و آبروی شعر نو بیچاره را ببرم) خودکار را می چرخانم و بعد از نیم ساعت هنوز یک برگه ی سفید می بینم.

دفتر و کاغذ که از عذر تقصیر تبرئه شدند٬ مانده تکلیف ذهن خسته ی بی واژه ی ...... من و مشغله ی روزمره ی زندگی٬ تا عذر بر گردن کدام افتد و مجازاتش چه شود.

پیوست ۱: لابلای نوشته هام یه چیزی پیدا کردم گفتم بنویسمش:

به من بگو این چه رسمیست

که عشق را به رسمیت نمی شناسی

کجا باید به ثبت برسد

دل که دفتر خانه ندارد

 

پیوست ۲: این پست یه کم با قبلا فرق داشت...... امیدوارم خیلی بد نشده باشه و بشه حداقل یه بار خوندش

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:16 توسط حمید| |

خالیست٬ فضای ذهنم را می گویم. مثل یک لیوان که گاهی میزبان آب است٬ گاهی شربت و گاهی هم زهر و الان نه میزبان هیچ کدام است و نه آماده ی پذیرایی از آنها. همیشه همینطور است آماده نیستی و ناگهان احساسی٬ ذهنیتی و بالا خره چیزی می آید و این گنجایش را به تمام یا نیمه مال خود می کند. انگار این فضا نباید خالی بماند و موجودیتش به میزبانیش از اتفاقات و احساسات است.

حال اگر این احساس که سرزده آمد و در این لیوان جا خوش کرد از نوع مثبت بود به کل لیوان و اگر منفی بود مجبوری به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کنی تا روزنه ای برای بقای زندگیت یا حداقل برای نشکستن لیوان خوش طرح ذهنت باقی بماند. زندگی همین است٬ همین لیوان کوچک که تمام دنیا و تصوراتش درونش جای می گیرد. شیشه ی عمر توست که حتی اگر مسموم باشد نباید بشکنیش یا بگذاری که بشکنندش. نباید زهر به درونش راه پیدا کند و اگر کرد آنقدر به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کن تا نوبت ریختن شربت بشود.

می بینی٬ ساده است به اندازه ی اجتناب از خوردن زهر و اشتیاق به چشیدن شربت.

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:14 توسط حمید| |

ساکت و آرام در مه ای غلیظ و یخزده که راه را معلوم نمی کند بدون لباسی گرم٬ ایستاده و سرمازده منتظرم. ظاهرم آدمیست با لباسی نازک و عجیب برای این هوا و درونم خالیست از هز ذهنیتی.

انتظارم تنها برای اتفاقیست که دیر یا زود سر از مه برآورده و به گردنم چنگ خواهد زد. خوب یا بدش مهم است اما نه در این زمان. اکنون فقط وجود اتفاق مهم است تا از این خستگی٬ از این یکنواختی فاصله بگیرم. چشمانم بر حسب طبیعتشان و به فرمان مغز خسته ام به این سو و آن سو می چرخند تا از میان دیوار مه جلویم ردی از این اتفاق جدید زندگیم را پیدا کنند و شادمانه پیدا شدن آن را به من تبریک بگویند. اگر این اتفاق٬ این حادثه یا این خبر زود نرسد با این لباس نازک در برابر این سرما تحمل از کف داده مجسمه ای یخی می شوم با چشمانی باز که سمبل آوارگی و انتظار است. البته شاید دیگر سمبل انتظار نباشم چون احتمالا آن اتفاق جدید زندگی ام همان یخ زدن در مسیر سرد زندگیست. به امید طلوع آفتاب تا تن سردم را با دستانش گرما ببخشد و زندگی را به قلبم بدمد.

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:22 توسط حمید| |

چه زیبا گفت استاد:

کویر باورتان را

بارور کنید

تا کسی به روی

دشت سوزناک اندیشه تان

قصر خیالاتش را

بنا نکند

شاگرد بدی بودم

که برای کاخ آرزوهایت

کویر خلوتی بودم

صاف و ساده مثل کف دست

زمینی هموار و آماده

برای قصر دروغهایت

استاد گفت کویر نباشید و بودم

تو هم قصرت را ساختی ولی

حواست نبود که کویر

طوفان به پا می کند

اکنون مواظب باش خودت

زیر شن مدفون نشوی

زیرا که قصرت را

مدتهاست از بین برده ام.....

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:31 توسط حمید| |

آمدم

خیلی تنها٬ خیلی خسته

با امیدی نا امید شده که روزنه ای

به بزرگی تو برایش مانده

شکسته٬ خرد ولی سرپا

شکر٬ هنوز نای آمدن دارم

این رمق آخر را بزرگیت

در این پاهای بیجان دوانده

حواسم نبود که سر جلسه ی

امتحان بزرگت نشسته بودم

فراموش کردم که نه چرک نویسی دارم

نه پاک کنی و نه کسی که از روی دستش بنویسم

دیده بودم که بالای برگه خیلی درشت

نوشته ای که دنیا دار مکافات است

خواندم و پشت نیشخندی تا بنا گوش باز شده

پنهانش کردم

وقت خواندن و مرور برای هیچ کس نبود

ولی نمرات ۲۰ زیاد بود

و من گله داشتم که چرا سخت است

این سوالها چرا راه میانبر ندارد؟

پیدا کردم به زعم خودم هزاران راه میانبر

راه جهنم بود نمی دانستم٬ حواسم نبود

به غلط رفتم٬ به غلط نوشتم

آدمها را دنیا را نشناختم و چه بد

چه وحشتناک دار ماکافات این دنیا

به گردنم آویخت

دنیا پرسید حرف آخر؟

گفتم: خدا به حق خداییت

فرصتی کوتاه نصیبم کن تا نمرده ام

و چه مهربان است خدا

طناب دار شد رنگین کمان هفت رنگ

و من چون زلالی قطره ی معلق باران

برای جبران بر سر دنیا فرو ریختم.....

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:53 توسط حمید| |

سلام به دوستای عزیزم....

حال و احوالتون...؟

یه بنده خدای خیر ندیده مثه اینکه رفته به همه ی دوستای اینترنتی من نظر داده: سلام....دیگه تو وبم نیا....

از همین جا به همه ی دوستان میگم من همچین نظری ندادم و هیچوقت به هیچ وبی همچین نظری نمی دم....

اون کسی که به نام من اینکارو کرده از معرفت بویی نبرده اما بازم میگم بدونید من نبودم که همچین نظری دادم

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:54 توسط حمید| |

به من بگو سراب کجاست

تا زمزمی پیدا کنم

تا بدانم قدر آب را

در صحرای سوزان و بیابان تشنگی

به من بگو سراب کجاست

تا راه به زمزم برم

تا بدانم هر انعکاس نوری

طعم آبی زلال ندارد

به من بگو دریا چرا شور است

که هر چه بنوشم از آن

قدر لیوانی آب تشنگیم را فرو نمی نشاند

برایم از وسعت بی انتهایی بگو

که جنبنده ای در آن خانه ندارد

و از کلبه ای کوچک بگو

که عشق و صمیمیت در آن موج می زند

از آن کرکسهای سیاه

که جثه ای بزرگ و طبعی حقیر دارند

و بگو برایم

از راز خفت سیصد ساله ی کلاغ

و عزت سی ساله ی عقاب

بگو تا بدانم

کم اما والا بهتر است

یا بزرگ ولی حقیر.....

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:27 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا