تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

امروز از پس روزهای بر باد رفته ام به آینده ی استوار نشده ام می اندیشم. تصویری که حال از آینده با توجه به شرایط امروز در ذهن دارم چیزی مبهم و تار است و جز خطوطی که آرزوهای بر باد رفته را نشان می دهند چیزی از خیال آینده ندارم.

حال که تنها دلخوشی روزهای تارم٬ خاطرات شیرین گذشته است.اکنون که قلبم فسرده است٬ نه از دیگران نه از زمانه نه از هیچ کس گله و شکوه ای ندارم و تنها کسی را که محق سرزنش می دانم و علت اصلی هر چه ویرانی است می پندارم٬ تن رنجور و روح خسته ی خودم است که خود مایه ی رنجش تن و خستگی روح هستم.

نمی دانم آیا فرصتی برای شروعی مجدد باقی مانده است٬ آیا فرصتی هست که آن خطوط درهم و برهم را به تصویری روشن و دل انگیز مبدل سازم؟

فرصتی هست.........

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 22:46 توسط حمید| |

سلام به شما دوستان عزیز.ایندفعه می خواهم برای اولین بار یا شاید هم آخرین بار شعری رو بنویسم که نوشته ی خودم نیست. این شعر رو نیما یوشیج گفته و من این شعر رو  خیلی دوست دارم. امیدوارم شما هم با من هم عقیده باشید:

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم٬

تو را من چشم در راهم.

شباهنگام٬ در آن دم٬ که بر جا٬ دره ها چون مرده ماران خفته گانند٬

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام٬

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم٬

تو را من چشم در راهم.

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:38 توسط حمید| |

سحر گاه وقتی پرنده ی خواب از باغ خیالم پر کشید، خسته از رقت تن وملول از هر چه در این دنیای ملعون است به آرامی چشم باز کردم تا دوباره سقف سفید بالای سرم در جلو چشمانم ظاهر شود، ای کاش بخت ما هم مانند این سقف سفید بود گر چه ما انسانها اگر بخت سفید هم داشته باشیم با لگدی آن را می پرانیم تا دو باره به دنبالش بدویم و این رسم ما آدمهاست.

از تختخواب یا بهتر بگویم آرامگاه شبانه ام بر می خیزم، جدا شدن از جایی که هر شب مرا در خود جای می دهد و آرامم می کند و آنجا بی خیال از رنج روزگار شب را به صبح می دوزم، برایم دلگیر است. با خود فکر می کنم که پر کشیدن از آرامگاه شبانه به آرامگاه ابدی می تواند بسیار زیبا باشد. برای خوردن صبحانه روی صندلی می نشینم و چشم می دوزم به سفره ای که جلویم پهن شده اما خوردن هم برایم کسالت آور است. تا کی باید به این جسم فانی سوخت برسانم تا روزگار بگذراند. ای کاش زودتر از بندش رها رها می شدم، به قول حافظ:

   کز نیستان تا مرا ببریده اند                        از نفیرم مرد و زن نالیده اند

صبحانه را خورده ، نخورده از میز بر می خیزم. لباسهایم را می پوشم و به سوی سرنوشت امروزم قدم بر می دارم ولی برای مواجهه با سرنوشت نه کفشی آهنین بر پا ، نه زرهی پولادین بر تن و نه کلاه خودی محکم بر سر دارم پس به ناچار باید در برابر آن تسلیم شوم و آن را بپذیرم مثل همه....................

امروز هوا بارانیست مثل هوای هر روز دل من. چتر بدست کنار خیابان قدم می زنم، ماشینی رد می شود و آبی که در چاله چوله های خیابان پر شده را به لباسم می پاشاند، اهمیت نمی دهم. همین طور که غرق در افکارم هستم از خیابان رد می شوم. صدای بوق کر کننده ای گوشم را پر می کند، بر می گردم و ماشینی را می بینم که با سرعت به طرف من می آید. چهره ی راننده ی آن وحشت زده است، چند لحظه ی بعد بدن بی حسم روی آسفالت سرد خیابان  است، نفسهایم به شماره افتاده است.

آری تقدیر امروز من سرنوشت کل زندگیم بود: رهایی از دنیای فانی و پیوستن به ابدیت

نفس آخر را می کشم و..........رهایی.................

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 17:0 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا