سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
حال که تنها دلخوشی روزهای تارم٬ خاطرات شیرین گذشته است.اکنون که قلبم فسرده است٬ نه از دیگران نه از زمانه نه از هیچ کس گله و شکوه ای ندارم و تنها کسی را که محق سرزنش می دانم و علت اصلی هر چه ویرانی است می پندارم٬ تن رنجور و روح خسته ی خودم است که خود مایه ی رنجش تن و خستگی روح هستم. نمی دانم آیا فرصتی برای شروعی مجدد باقی مانده است٬ آیا فرصتی هست که آن خطوط درهم و برهم را به تصویری روشن و دل انگیز مبدل سازم؟ فرصتی هست......... تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم٬ تو را من چشم در راهم. شباهنگام٬ در آن دم٬ که بر جا٬ دره ها چون مرده ماران خفته گانند٬ در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام٬ گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم٬ تو را من چشم در راهم. از تختخواب یا بهتر بگویم آرامگاه شبانه ام بر می خیزم، جدا شدن از جایی که هر شب مرا در خود جای می دهد و آرامم می کند و آنجا بی خیال از رنج روزگار شب را به صبح می دوزم، برایم دلگیر است. با خود فکر می کنم که پر کشیدن از آرامگاه شبانه به آرامگاه ابدی می تواند بسیار زیبا باشد. برای خوردن صبحانه روی صندلی می نشینم و چشم می دوزم به سفره ای که جلویم پهن شده اما خوردن هم برایم کسالت آور است. تا کی باید به این جسم فانی سوخت برسانم تا روزگار بگذراند. ای کاش زودتر از بندش رها رها می شدم، به قول حافظ: کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند صبحانه را خورده ، نخورده از میز بر می خیزم. لباسهایم را می پوشم و به سوی سرنوشت امروزم قدم بر می دارم ولی برای مواجهه با سرنوشت نه کفشی آهنین بر پا ، نه زرهی پولادین بر تن و نه کلاه خودی محکم بر سر دارم پس به ناچار باید در برابر آن تسلیم شوم و آن را بپذیرم مثل همه.................... امروز هوا بارانیست مثل هوای هر روز دل من. چتر بدست کنار خیابان قدم می زنم، ماشینی رد می شود و آبی که در چاله چوله های خیابان پر شده را به لباسم می پاشاند، اهمیت نمی دهم. همین طور که غرق در افکارم هستم از خیابان رد می شوم. صدای بوق کر کننده ای گوشم را پر می کند، بر می گردم و ماشینی را می بینم که با سرعت به طرف من می آید. چهره ی راننده ی آن وحشت زده است، چند لحظه ی بعد بدن بی حسم روی آسفالت سرد خیابان است، نفسهایم به شماره افتاده است. آری تقدیر امروز من سرنوشت کل زندگیم بود: رهایی از دنیای فانی و پیوستن به ابدیت نفس آخر را می کشم و..........رهایی.................
| Design By : Night Skin |


