سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
با من همراه نشو که واهمه از خود دارم هر چه بدی دیدم و نالیدم بس است که بریدن نفس از دگران نیست از خود است هر چه گفتم که ناحقی از دگران دیدم و رنجیدم فکر خام بود که هر چه بد دیدم از خود بود فکر کردم شاید کسی را با من سر جنگی است که جنگاور خودم بودم و از دگران ترسیدم. با قلمی از جنس افکارم بر صفحه ای سپید و نازک از جنس خیال شیشه ایم به پرواز می آیم. در گذر از دشت و دمن احساسم را رها می سازم خیالات خام را تا اوج پرواز می دهم در اوج پختگی در دامانم باز پسشان می گیرم و با این ابزار دنیایی می سازم: از جنس شیشه..........پر از آرامش.............برای زندگی...... گوهری داشتم سالها پشت قلبی گرم تو آمدی و گلگونش کردی چه روزها که با بودنت در کنارم این قلب را از شراب احساس پر می نمودی افسوس که دیر شناخت قلب من آن دل سنگ و سیاه بی احساس را اکنون قلب پاره پاره ام گوهر درونش را به پای ناجوانمردی ات خرد نموده است. به ساغت ۲۱:۵۵ دقیقه ی روز سه شنبه ۲۹ اسفند سال ۸۴ بر می گردم٬ لحظاتی که منتظر حلول سال نو بودم و به سالی که به تازگی از راه رسیده گریز می زنم ولی با شرمندگی در می یابم که جز اندکی در ظاهر و تغییراتی نا محسوس چیزی نصیب حال خراب خود نکرده ام. از این احوال و افکار نا خوشایند که بگزریم خداوند را بی نهایت سپاسگزارم که شروع سال نو را به من نشان داد و به من گوشزد کرد که ممکن است این آخرین سال زندیگم باشد٬ پس برای آینده ای بهتر تلاشی بیشتر............ سال نو بر همه ی شما عزیزان دلپذیر باد........
| Design By : Night Skin |

