سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
مهتاب٬چراغ شب های تنهاییم است اما..... به ناگاه ابری آن را از من گرفت ..... سکوت آهنگ دلنوازیست اما..... صدایی نابجا آن را شکست.... دلم تنگ است و این دلتنگی را..... تنها تو می توانی که آرام بخشی..... پس دمی بیا و این جان خسته را..... برای زیبا شدن از غم رها کن....... قطره ی اشکی سرید بر گونه ها کودکی می گشت لای زباله ها صورت ٬ کثیف و دست و پا ته مانده ی غذایی نبود آنجا از این سطل به آن سطل از این کیسه به آن کیسه تا که پیدا کرد مانده چیزی برق سردی نگاهش را کرد روشن خواست که ببرد آن را به دهن دستش را گرفتم و گفتم: می دانم تو یک طفلی که رنج بزرگان کشیده ای اما امروز غذا را مهمان منی بهترین غذا را بدو دادم از نگاهش فهمیدم قدر کاری که کردم را دانست براستی این کودک در این وضع قدر همه چیز را خوب می داند تکه نانی٬ دانه ای ارزن برای او کافیست اما ما از همه جا بی خبران به اندازه ی این طفل قدر شناسی نمی دانیم چرا که کودکی این گونه را بزرگی رنج کشیده در لباس کودکان باید نامید. اگر انسانند پس کو مایه ی انسانیت٬ پس کو رشادت های جوانمردانه٬ پس کجاست دلیری و شجاعت و دفاع از حق و دفاع از محرومانی که با آب و نان شب را به صبح و صبح را به شب می رسانند ٬ این جز رشادتهای جوانمردان نیست. آری این است جوهر کسانی که انسانیت وجودشان را برای مردم خرج می کنند٬ این است انسانیت انسانهایی که برای روشن ماندن شمع دلهای کباب از جفای روزگار هم دل می سوزانند هم مروت خرج می کنند. آری انسان را لقب کسانی نمی کنند که ظاهرشان زرورقی از مار خوش خط و خال درونشان است. انسان را به کسانی نسبت می دهند که وجودشان ٬ گوهر درونشان را انسانیت ساخته باشد٬ اینان آدمهایی هستند که انسان بودن را با مروت و انسانیت معنا کرده اند. هر کس را گوهر نام ننهند انسانیت را به هر کس ندهند کسی را که دلی است همیشه پرنور کیمیایی راست که به هر کس ندهند
| Design By : Night Skin |


