سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
امروز حس حالی دارم که جز تو کسی نمی داند امروز آنقدر به تو نزدیکم به تو مجنونم که جز تو کسی نمی داند روحم از تن رهاست اوج آسمان مال منست از این تن خسته امروز رهایم و نیستم به خاک و دنیا مانوس روح تو که در آغاز در من نهاده ای اکنون با تبلوری از جنس نور از جنس بلور از جنس عشق به پرواز می آید آنقدر شیشه ایم که امروز انعکاس من نور است جز تو کسی نمی داند که چه حالی دارم امروز...... چرا آب رنگین نیست؟ چرا ماهی دریاییست؟ آسمان چرا آبی است چرا خورشید سبز نیست؟ رنگین کمان برای چه هفت رنگ بیش نیست برای چه قلب سرخ است یا چرا دل عاشق شکسته است؟ اینها همه سوال است اما جواب آخرین سوال برای من پیداست گر چه دل عاشق از دلایل بسیار شکسته است ولی دو رنگی اساس آنهاست چند رنگی پایه ی آنهاست آسمان همیشه آبی است ماهی دریاییست خورشید زرد است اینها همه یک رنگند ولی ما آدمها٬ ما اشرف مخلوقات هزار رنگیم٬ با هر کسی چند رنگیم گر ما هم یک رنگ شویم مثل خورشید مثل آب زندگی زیباست........ چشمانت ای دردانه ی من مامور به اسیری بردن است نگاهت ای غزال من معذور به دل بردن است کمند ابروی کمانت خنجری به قلب است قامت رعنایت تیری به جسم و روح است من به دنبال تو روانم هر روز مقصر نیستم افسون به جادوی توام با تو از عشق نخواهم گفت که زبان از بیانش قاصر است نگاه می کنم به چشمانت که چشمت بفهمد عمق احساس مرا اما قبل هر چیز کاش بدانی که چشم من بعد تو هیچ چیز ندیده است..... در این بیابان کبود خاک سرخ است و رنگین درختی نیست ولی سنگ ها سبزند توشه ی راه به کناریست ایستگاه دل افروزیست ترک های زمین هم حتی به تماشای آدمیان ایستاده اند هر که یادی از خود زند نقشی بر راه نهد بعد از آن روحش از اینجا برود ای کاش ولی نه زمان نه باد و نه آب نقش او را پاک نکند کسی که این چنین بنهد گامی و رود تا زمین هست و آدمیان نامش بر لب هر عاشقی بود. دیوانه ام به کوی یار مرهمی از آن دیار برای دل دردمند من بیاورید بر این دلم بگذارید کز هوای دلبرم نفسی تازه کنم خاک منزل دوستم بیاورید تا سرمه ی چشمم کنم به یار بی وفای من ای دوستان بگویید که سینه چاک تو قلبش بیرون از سینه جانش در دست آماده ی جان نثاری بود اما جواب رد تو به سینه ی مالامال عشقم جام زهری بود که من با کمال عشق نوشیدم. چراغ دل بیاورید کین کوره راه تاریک است وسعت عشق بیاورید کین جاده باریک است نمی توان قدم برداشت این بیراه سنگلاخ است پاهایم خون ریزان است٬ اما عزمم جزم تر از خاشاک است گر نبود امیدم به نوری کز پس این راه تابیده است هرگز قدم نمی گذاشتم به راهی که ترسناک است اما ترس از راه بر دلی افتد کز نور امید روشن نیست در این دنیای وانفسا که مانند این راه تاریک است گر نباشد امید و ایمان به او قدم از قدم برداشتن ناممکن است. غمی مانده در دلم از آغاز هستی ام تا به ابد من نه خود ازلی ام ولی روح من ابدی است اینگونه است که من اسیر درد و رنج پایان ناپذیرم در کنج دلم سالها این درد مانده و مانده و رها نشده که امروز مانند انگوری که سالها در میکده مانده شرابی گشته با طعم عشق و غم که این دو را دست او به هم زده پیوند شراب غم بیاورید برایم تا بنوشم از حاصل رنجم که بیخود کند مرا ز جایی که جز تن های خواب آلود ندارد مشتاق و خریداری افسوس که این مشتاقان این خریداران خواب آلود که در خواب غفلت غرقند آه که چه بسی مردمانند شراب عشق بیاورید برایم که با مستان ره دردآلود چه خوب از راستی می شود دم زد. شب٬ آهسته٬ قدم به قدم می افکند سایه ی خود را بر شهر تاریکی نرم نرمک می کشد چادر خود را بر شهر...اما می خواهم من که بگریم اشک بیرون کنم از دیده بگویم که من دردمندم سیلاب فرو می ریزد از دو چشمه ی جوشان از دو چشم من می کشم آه و این صدای گرم می شکند یخ هوای شب اینک مهتاب هم در عجب است٬ اما می خواهم من که بگریم دل خالی کنم از درد درون درد هایی که مدت هاست پنهان افسوس٬ می دانم از شدت این رنج شهر می سوزد. اما چه کنم که تا حال سوخته جانم و اکنون آتش این غم زبانه می کشد از درون شهر می سوزد٬ آری می دانم اما مهتاب هنوز می تابد٬ می دانم.
| Design By : Night Skin |


