تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

آه که گلها رفتند و

جهان گل کم دارد

دست روزگار گلچین می کند

هر کسی که خوشبوست

از شاخه جدا می کند

هر آن که گل روست

ما که خاریم و زشت

در بند دستهای مرگ هم

نمی آییم

مرگ هم با همه ی هراسی

 که با خود دارد

گلها را دوست دارد

تو چه زیبا طبع و

چه زشت طبع باشی

در هر قاموس و آیینی که باشی

گل زیباست..........

اگر خار را در کیش مردن

هم نیست جایی

پس ای خدا

کاری کن در دنیایی که گلستان نیست

ما گل باشیم٬ تا شاید

گلچین دستهای مرگ شویم

تا زودتر به آسمان

به ابدیت بپیوندیم.........

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:43 توسط حمید| |

فریاد کشید از بن جگر

مردی که مهربان بود

کسی که هیچ وقت

صدایش بلند نبود

فریاد کشید از بن جگر

مردی که پیشه اش٬ صبر بود

اما جز گوشهای خودش

انگار گوش مردم کر بود

نشنید کسی صدای او را

انگار جهان مرده بود

فریاد کشید از بن جگر

مردی که گریه می کرد

اشکش خون بود

آهش سوزان تر از

آتش گرم بود

چه می گفت؟

شاید حرفش٬ درد بود

یا شاید که

از ظلم جهانیان نالان بود

هر چه بود..........

انگار جهان کر بود

فریاد کشید از بن جگر

مردی که گفت من دردمندم

جگرم سوخته و قلبم

به تیری سوراخ است...

ظلم شما مردمان

ستم به همنوعانتان

درونم را آتشین کرده است

می گفت و همچنان می گفت......اما

گوش کسی بدهکار نبود

یا شاید که جهان

همچنان کر بود.........

نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 18:58 توسط حمید| |

نيرنگ و دروغ و فريب و ريا

آري همه از جهان ما مي آيد

سر بچرخان و به دقت بنگر

که هر آتشي است از گور ما مي آيد

تو از چه گله داري اي دوست

که هر چه تزوير است

از ميان آدميان مي آيد

از جهان غيب نيست فتنه و دعوا

آنچه شعله افروزست از درون ما مي آيد

شعله ي کين آب ديده مي کند روان

اين آب نيز آن را چاره٬ گاه نمي آيد

آتشي که به دست دل انسان شود روشن

گاه تا به آسمان هفتم هم مي آيد

حال دانستي تو اي رفيق شفيق

که اتفاق بد از کجا مي آيد

که اين خانمان سوزي انسانها

از چه منزلگهي شوم مي آيد

آري مدتهاست به اين جا رسيده ايم

که هر چه بر ماست از ما مي آيد....

نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:25 توسط حمید| |

آه که از این دل

چه هوای سوزانی می آید برون

آه که قلب نیز سوخت

از آتش این جهنم درون

هر دم در این آتس مهیب

می افکنند زغالی لهیب

که گر می گیرد

هر آنچه سوختنی است

رگ و گوشت نمانده

در این تن مفلوک

زنده است تنها

به قلبی خاکستر که سوخته

از آتش و زغال سرخ

با دلی که خالی است

ز هر چه خوشحالی است

پر است اما این دل

از زهر و تلخی کام

که همین را نیز دل می نامند

زنده است به رگی که خون دل

در بدن تزریق می کند

به جگری که

زیر دندان نهاده شده

به گوشتی که درد

آن را جویده

به سری که سودای دل

از خود برون افکنده٬ اما

می دانم این جسم

تنها به روحی که هرگز نمی میرد

زنده است....

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:50 توسط حمید| |

کوی دل و مردمان عشق

راه بی بطلان دل

برای من گمشده بیاورید

که در برهوت اسیرم

در بیابانی به کمک می نالم

که آدم ها گرگند و

گرگها از آدمیان رئوفترند

به هم خو گرفتند ولی حتی

یکدیگر را هم پاره می کنند و من

میان این بی صفتان

این گشنگان هوس

اسیرم.........

دنیا هم از اینها سیر است

لذت ها هم دوری می کنند

از این درندگان

گاه می نشینند به کنار هم

با هم مهربانند به ظاهر اما

خنجری همان لحظه

از پشت به هم می زنند.

سراپایم زخمی٬ صورتم خونی

بی رمق و از پا فتاده ام

نجاتم دهید که من

می خواهم شعله ی حقیقت درونم را

از باد مصون دارم.

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 13:27 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا