سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
تا امروز دلم نشکسته بود اکنون اما دلي در کار نيست آنچه مدتها مي پنداشتم حالا جز خيالي خام چيزي نيست افسوس از اين حرفهاي نا گفته ولي جاي حسرت نيست چرا دهان باز نکردم٬ چرا نگفتم از اين پس حتي جاي حرف زدن هم نيست آن نگاههاي من٬ آن نگاهها براي آنها هم حالا ارزشي نيست فکر مي کردم شايد چيزي در بين است ولي جز پندار خام چيزي نيست براي من دنيا جز او نبود اما او اصلا در اين دنيا نيست قلب من از اول هم اشتباه کرد او که در قلبش براي من جايي نيست..... مي خواهم چيزي بگويم ولي اين درد بزرگتر از گفتن است براي فرياد آماده ام٬ دهان باز کرده ام ولي فرياد در گلويم خشکيده است نه٬ نمي شود سخن گفت اين درد ناگفتني است فراتر از حرف زدن٬ فراتر از شنيدن اين يک نگاه غمگين است تنها چيزي که سالها آن را در خود جاي داده٬ دل است چيزي که وسعتش از زمين و آسمان هم بيشتر است ولي به اندازه ي يک مشت در سينه جاي گرفته است جاي صحبت ندارد رنجي که در دل پنهان است بگذار همان جا بماند زبان از گفتنش ناتوان است... باز امشب به بلندی کاج به قامت استوار سرو می نگرم باز پشت پنجره در شبی تار با روشنایی ماه بیرون را نگاه می کنم زیر همان سرو همان تک درخت بلند کودکی خوابیده می بینم شاخه های سرو برای کودک پایین آمده است تا مراقبش باشد تا از آدمیان نیابد گزند من نگاه می کنم کودک از آدمیان بریده به سرو پناه آورده با خیالی آسوده زیر آن خوابیده و من می نگرم به آغوش گرم سرو به کودکی که از آدم از نگاه هایی که یا بی رحمند و یا ترحم بیجا دارند می گریزد به او که حتی روی نیمکت پارک نخوابیده و زیر این تک درخت بلند آرام گرفته به معصومیت چهره اش به رنجی که کشیده و حالا سرو را پناه خود دیده به اینها نگاه می کنم به خود نهیب می زنم که ای آدم بنگر کودکی یتیم به سرو تکیه کرده و تو از آدمیت خود مغروری..... تا به حال انديشيده اي که زيبا بود اين دنيا اگر آدم٬ انسان بود اگر در چشم مردمان جز محبت چيزي نبود اگر بر زبان آدمها دروغ و غيبت و گناه نبود يا که در فکر و فلبمان به جز خوبي و پاکي هيچ چيز نبود مي دانستي اگر معرفت گنج نايابي نبود پيش هر انساني معرفت پيدا بود اما مي داني چرا آدميان خدا اين همه گناهکارند چون اگر در دنيا گناه نبود یا که گناه کار نبود پاکي و خوبي پيدا نبود اگر لکه هاي سياه نبود خورشيد زيبا نبود حال که صفحه٬ سياه است بيا طرح زنيم بر صفحه ي سياه نقش خورشيد را....
| Design By : Night Skin |


