سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
شاید یه پنجره رو به یه باغ توی شب بتونه آروومم کنه. بشینم روی طاقچه٬ زانوهامو تو بغلم بگیرم بعد زل بزنم به سایه ی سیاه برگای درختای باغ. به ماه بالای سر اون باغ نگاه کنم. چقدر خوبه که هیچ وقت روز نشه و من همون جا بشینم و به بیرون نگاه کنم. کاش زمان بایسته یا اصلا با من و پنجره ی رو به باغ و ماه آسمون بالا سرمون هیچ کاری نداشته باشه. اون وقت تو سکوت حرفامو اول به خدا بعد به برگای درختا میگم. اینقدر میگم که از حرف خالی بشم٬ تا بغضه تو گلوم دیگه تو گلوم نباشه٫ تا دیگه با دهنه بسته از زمونه گله نکنم٬ تا دیگه چشمام وقتی به دنیا نگاه می کنه سرد و سخت مثه سنگ نباشه. تا دوباره احساس زندگی تو رگهام جاری بشه. حرفام که تموم شد دیگه نمی خوام زمان بایسته. حالا هر چقدر هم که می خواد تند بره٬ برای من مهم نیست. من که درد دل کردم. قبلش می ترسیدم زمان بگذره و من از دنیا برم بدون اینکه حرفامو زده باشم ولی وقتی حرفامو زدم دیگه مهم نیست. پا میشم دو رکعت نماز می خونم. بعدش دیگه هیچی نمی خوام...... هیچی............ این وصیت نامه ی یک جوان است. وصیت نامه ی جوانی که نمرده و تاریخ مرگش نیز معلوم نیست. شاید همین لحظه بمیرد شاید ساعتی دیگر و یا سالهای بعد ولی این جوان می خواهد بگوید و بنویسد. بگوید بر او چه گذشته تا بعد از مرگش همه بدانند. اگر چه الان خاموش است.... این جوان می نویسد: سلام. مرگ اتفاق وحشتناکی نیست. حداقل برای من. چون مدتهاست که روح من مرده. تنها جسمی مانده که می خورد٬ می نوشد٬ می خوابد و وجود دارد. چشمهای این جسم مات است٬ به روبرو خیره است چون روحی در این تن نیست. شادی و ناراحتی برای من مفهومی ندارد. دیگر احساسها برای من نه ملموسند و نه متفاوت. روح من مرده و فقط چند دقیقه به جسم حلول کرده تا این عبارات را به کاغذ بیاورد بگوید آنچه نگفته بود. چه شد که روحم مرد؟ چرا در جسم سالمم روحی نیست؟....... شاید من آدم حساسی بودم و به خیلی از موارد نباید توجه می کردم و باید مثل خیلی ها سرم را مثل کبک به زیر برف فرو می کردم که این چیزها برایم مهم نباشد. ولی من اینطور نبودم. جهان را می دیدم و هر لحظه نابودی انسانیت٬ معرفت و آدمیت را حس می کردم. می دیدم و کاری نمی توانستم بکنم. بچه ی یتیمی را می دیدم که برای تکه نانی خشک ضجه می زد و از آن طرف جوانانی را می دیدم که با ثروت هنگفت پدر قوانین خدا و طبیعت و انسانیت را به زیر پا می گذارند. یتیمان را می دیدند و آنها را برای اینکه جلوی خانه اشان نباشند و مثلا منظر خوش صورت و بد سیرت محل سکونتشان را زشت نکنند آنچنان از خود می رانند که انگار سگی را از خود دور می کنند٬ نه اشتباه گفتم آنها سگها را دوست دارند و با آنها زندگی می کنند٬ اینها بچه یتیمان را مثل آشغالی بد بو از خود دور می کند. شاید همه ی اینها را خواب می دیدم ولی هر چه بود کابوس بود و کابوسها تاثیر گذارند. تبعیض ها را دیدم و از آدم بودن بدم آمد. دیگر حتی فریاد نمی زدم چون حنجره ام توان فریادی که مرا آرام کند نداشت. پس ساکت ماندم و همین طور نگریستم. شاید نباید توجه می کردم ولی باور کنید دیدن و توانایی اصلاح را نداشتن روح آدم را می خورد. هر روز می دیدم هر کسی کلاه دیگری را بر می دارد و در دنیای نامردها کسی یقه ی نامرد و دزد را نمی گیرد و کسانی که دنبال حقشان هستند به چیزی نمی رسند و افسوس کلاهی که رفت دیگر به دست صاحبش باز نخواهد گشت مگر آنکه باد ان را پس بیاورد. وضع دل باختگان را می دیدم که عجیب درد آور بود دیدن کسانی که دلشان به بازی گرفته شده بود. آنها با ارزش ترین چیزی که خداوند در جودشان نهاده بود را به دست کسی می سپردند که با خنجر آن را تکه تکه می کرد. هنگامی که قلب تکه تکه شد٬ زندگی مادی چه فایده ای دارد. دیدن این دردها بود که روحم را خورد و از بین برد. مردن را به زندگی در جهان دروغ و ریا و هزار رنگ بودن ترجیح دادم و جسم را ترک کردم تا زمانی که جسمم نیز خود را تسلیم مرگ نماید. اکنون که بعد از مرگ جسمم این چند سطر را می خوانید بدانید من قبل از مرگ بدنم مرده بودم. اگر می خواهید گریه کنید به حال دنیای خودتان گریه کنید. بی شک در آن دنیا حالم بهتر از بودن در دنیای شماست.
| Design By : Night Skin |


