سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
مدتهاست وقتی حس می کنم زبان طاقت حرفهای غمناک دل را
ندارد به نوشتن پناه می برم و عجب ترفند خوبیست برای بیان آنچه در دل می گذرد. در
خلال کلمه هایی که بر روی کاغذ می آید وجودت از احساسات بد خالی می شود و همه ی
آنها به قلم می آید و روی کاغذ نقش می ببندد. بعد از نوشتن سبک می شوی و با اینکه
غمهایت به طور کامل تسکین نیافته ولی حداقل کمی از اندوه آن کاسته می
شود. اما...........اما به این نتیجه رسیدم که گاهی غمها
آنقدر بزرگ می شوند که نه از دهان بیرون می آیند نه با دست روی کاغذ نوشته می شوند.
همان دل محبس خوبی است و عجب طاقتی دارد که با این همه٬ فرو نمی پاشد. عجب افسون
زیبایی دارد که با حجمی به اندازه ی یک مشت٬ وسعت کهکشانها را خجالت زده می کند.
براستی معجزه ایست که در خلقت انسان خدا در وجودش نهاد. گنجینه ایست که انسان را
جانشین خدایش در زمین می کند. شاید بارز ترین تفاوت انسان با شیطان ملعون در همین
دل باشد که تفاوت عظیمی است. جایگاه احساسهای مادی و معنوی انسان و شاید تنها جایی
که این دو قطب مخالف هم (مادیت و معنویت) را در کنار هم جای می دهد و نگاه می دارد.
بزرگترین و خارق العاده ترین چیزی که خداوند به انسان هدیه داده و براستی اگر فقط
همین دل وجود می داشت و انسانی هم در کار نبود شیطان باید برای آن هزاران بار سجده
می کرد و به خاک می افتاد. پ.ن: قابل توجه دوستان من پسر شادی هستم. از این
نوشته گمان بد برده نشه. یه متنه تحت تاثیر یه احساس بد. همین. انسانی و این انسان بودن عجب راه و رسم غریبی دارد دل داری و می دانی که عاشق بودن عجب رسم عجیبی دارد پا در این راه که بگذاری زمانه بازی های بسیار دارد هر قدم٬ هر لحظه که پیش می آید برای تو تصمیمی دگر دارد نمی دانی این راه پر پیچ و خم برای تو پایانی خوش دارد؟ یا که در میانه ی راه برای تو اشک و آه دارد همین اشک و آه کافیست برای دلی که آتش دارد این آه سوزان از درون برای تو حکم اعدام دارد حال ببین که از عشق ناکام جهان٬ عذابی بیشتر دارد؟ تو این پست می خوام سنت شکنی کنم و جسارت به خرج بدم و به جای شعر نو یا متن یکی از غزل هامو بنویسم . تو غزل هیچ مهارتی ندارم ولی خب شاید همین یه دفعه باشه که غزل تو وبم می ذارم.... اگه خوب نبود به بزرگواریتون ببخشید...... : به تماشای راز جهان آمده ایم برای چند سالی به آن آمده ایم توشه ای به دست است و رهی که برای گذر از آن آمده ایم کابوسی است در این خانه برای رهایی از آن آمده ایم بدرخشیدن چو شمعی که جهان فروزان شود از آن آمده ایم اسباب سفر داریم٬ اما چرا با چمدانی خالی از آن آمده ایم برای عبور از این نیمه شب با کاروانی از دل و جان آمده ایم

| Design By : Night Skin |

