تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

کف دست را نشان دادی و گفتی:

با تو اینگونه ام

جمله ها را به هم چسباندی و گفتی:

تو را دوست دارم

برایم از آنچه در دل داشتی گفتی و

من بی تو می رفتم

تو کنارم بودی و من بیزار

از این همه حرف بی حساب

از این همه جمله های بی کتاب

و من همچنان تنها می رفتم

با من بودی و فکرت بی من بود

می گفتی در همه جا با هم خواهیم بود...و

من تنها می رفتم

راه را نشان دادی و گفتی:

دست در دست هم به پایانش می بریم اما

بین ما دیوار بود

راه ما از هم فرسنگها جدا بود

من نم اشکی داشتم و تو می خندیدی

جست و خیز می کردی و نمی دانستی

که من می دانم:

تو عروس هزار دامادی...

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:46 توسط حمید| |

امشب از ان شبهایی است که که تنها نور مهتاب را به تاریکی تنهاییم راه می دهم. از آن شبهایی که نه اشعه ی زرد و پر نور خورشید را می خواهم نه تاریکی مطلق را٬ مهتاب را می خواهم. کاش این را از من دریغ نکنند. رنگها را که از دیدگانم حذف کرده اند و من می بینم و نمی بینم اما اگر بگذارند این نور مهتاب به خلوت تاریکم راه پیدا کند ممنونشان می شوم.............

اگر پاهای خیالم را نیز اسیر مشغولیات خودشان نکرده باشند٬ به تماشای اسمان می روم و درست زیر آسمان لطیف و بالای زمین سخت معلق می میانم. تک تک ستارگان را می شمارم٬ البته کاری است پایان ناپذیر و جالب. در سیاهی شب این تک نورهای درخشان چه آرامش بخش و زیبایند٬ شاید چون میلیونها بلکه میلیاردها سال نوری از ما فاصله دارند اینچنین به نظر می رسند٬ البته که همینطور است اگر کمی نزدیکتر بودند جان ادمیزاد را در دستهای آتشین خود بخار می کردند.

چرا همه چیز باید از دور زیبا باشد؟

آنقدر زیبا بودن از دور اتفاق افتاده که ضرب المثل از دور دل می برد از نزدیک زهره باب زبانها شده. باطن انسان هم همینطور است تا وقتی زندگی ات به کسی گره نخورد تا وقتی تار و پود وجودت با وجود کس دیگری عجین نشد نمی توانی بفهمی که از نزدیک هم دل می برد یا زهره. جالب است نه؟ اینکه ما با یک صورت افریده شدیم ولی در طول عمر با دو یا چند صورت زندگی می کنیم و باید در ضرب المثل هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد دست برد و گفت: هر صورت جایی و هر رنگ مکانی دارد. به فراخور حال زندگی کردن عادت شده٬ ترک عادت هم موجب مرض است.بگذریم.....

از مهتاب می گفتم از اینکه در سکوت شب حرف می زند از اینکه وقتی درخشش نور زهره چشمانت را خیره می کند از زمین و زمان کنده می شوی و رهاتر از همیشه با روحت قدم بر می داری. به همه جای آسمان سفر می کنی و آرامش تنها چیزیست که در تو وجود دارد. برای چه آمدیم؟ آمده ایم تا برای آرامش و آسایش و داشتن روحی مطمئن تلاش کنیم. من این ارامش و آسایش را در معلق بودن میان مهتاب و زمین و لذت بردن از نور ستارگان و تاریکی شب پیدا کردم جایی که سکوت تو را به خاموشی و ماندگاری دعوت می کند. پس...رهایم کنید.  

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:37 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا