سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
دنیا نمی داند٬ نمی فهمد که سنگ٬سخت نیست همچون او سیاه٬ تیره نیست همچون او و جغد٬نحس نیست چون او دنیا نمی داند٬ نمی فهمد که هیچ٬پست نیست همچون او میان این همه جنایت کار هیچکس جانی نیست همچون او بین این همه زیبایی این هنرهای رویایی هیچکس بی ذوق نیست همچون او نه نمی داند٬ نمی فهمد٬ نمی بیند گریه ی کودک یتیم بیمار را این بی رحم از کجا فهمد؟ صورت سرخ سیلی خوران را این شکنجه گر نمی بیند رنگ زشت دورنگی را این هزار رنگ چرا فهمد؟ خرده پاره های قلب انسان را مضحکه ی خود قرار می دهد نامردان پاره ی تن اویند چون این نامرد٬ مردی نمی داند.
| Design By : Night Skin |


