سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
افسوس می دانم کم کم این نگاه های خاموش هم تمام می شود و من می
مانم با یک نگاه سرد و یخ زده٬ خیره به جلو٬ بدون گذشته ای و حتی آینده ای٬ ساکن در
زمان و بی اهمیت نسبت به چیزهایی که قبلا در من منجر به احساسی می شدند. مثل سنگ٬
سخت و مثل یخ٬ سرد و این سرانجام من می شود٬ پایان هزاران صفحه ی سیاه نشده و
ساعتها حرف نزده و پایان صدها نگاه خاموش که به روزنه ای ختم نشد و در بیچارگی
ثانیه ها جایش را به قالبی یخی داد. برای چشمانی که به هر سو نگاه می کرد تا به رشته ای نور دست
بیاویزد و خود را نجات دهد اما نوری پیدا نکرد سرانجامی وجود نخواهد داشت جز پیوستن
به تاریکی تا نگاه حیران دیگری را در خود غرق کند.
| Design By : Night Skin |


