تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

کلمه ها از زیر دستم می گریزند تا نوشتن برایم معمای پیدا کردن چند کلمه باشد. سخن از زبانم رخت بربسته تا دیگر توانایی بیان احساسم را نداشته باشم اما تا زمانی که نگاهی خاموش برایم مانده باشد نه به کلمات نیازی دارم نه به زبان........

افسوس می دانم کم کم این نگاه های خاموش هم تمام می شود و من می مانم با یک نگاه سرد و یخ زده٬ خیره به جلو٬ بدون گذشته ای و حتی آینده ای٬ ساکن در زمان و بی اهمیت نسبت به چیزهایی که قبلا در من منجر به احساسی می شدند. مثل سنگ٬ سخت و مثل یخ٬ سرد و این سرانجام من می شود٬ پایان هزاران صفحه ی سیاه نشده و ساعتها حرف نزده و پایان صدها نگاه خاموش که به روزنه ای ختم نشد و در بیچارگی ثانیه ها جایش را به قالبی یخی داد.

برای چشمانی که به هر سو نگاه می کرد تا به رشته ای نور دست بیاویزد و خود را نجات دهد اما نوری پیدا نکرد سرانجامی وجود نخواهد داشت جز پیوستن به تاریکی تا نگاه حیران دیگری را در خود غرق کند.

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:7 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا