سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
از اندوه پسرکی که شب٬پدر را در آغوش میگیرد و می بوید و می بوسد
اما صبح جز خاطره ای دور چیزی در آغوش خود پیدا نمی کند و می نویسد تا زنده نگهدارد
احساس داشتن پدر را. از غصه دخترکی که خندان بازی می کرد و به آغوش مادر میرفت یا خود
را از شانه های پدر اویزان می کرد و اکنون بنا به تقدیر حادثه ای شوم پدر را تماما
فلج کرده و دستهای مادر باید بار زندگی را بر دوش بکشد و چه لطیف است دستهای مادر
برای کشیدن این بار سنگین و چه زود می شکند لطافت صورت مادر زیر این مسئولیت های
دشوار و دیگر خبری از خنده نیست٬ خبری از آغوش گرم و شانه های پر محبت پدر نیست٬
افسوس که دیگر خنده ی شیرین مادر نیست٬ تنها خاطره ای ماند از کودکی پر از شیطنت و
خنده ی دخترکی غمگین و به روی کاغذ میاید تا فراموش نشود زیر چرخهای ارابه ی سنگین
زندگی. گاهی مونسی میشود برای پر کردن اوقات پیرمردی مهربان که عمری
گذراند در تلاش برای به ثمر رساندن فرزندان و بزرگ کرد تا عصایش باشند اما حتی
عصایی چوبی برایش نخریدند. می نویسد این پیرمرد مهربان تا کم کند و فراموش کند جفای
فرزند را. از گذشته و از کارهای کرده و نکرده و از دوست داشتن کسانی که دوستش
ندارند. و هر از گاهی قلم به دست من میاید تا بر روی کاغذ بنویسم ار آنچه
دل تنگم می گوید. و قلم میشود همراه من تا بگویم از آنچه درد است و دردناک است می
نویسم و می نویسم تا به جایی می رسم که می شونم: ایست...... دیگر قلم را طاقت نوشتن
نیست٬ کاغذ تاب ندارد٬ قلم را بر زمین بگذار و برو.......
| Design By : Night Skin |


