تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یک کاغذ و یک قلم٬ و این دو می شوند تمام خاطرات٬ رویاها٬ کابوسها و تمام آرزوهایی که باید تبدیل به واقعیت می شدند اما نشدند. همه ی اینها با قلم به روی کاغذ میاید تا از اندوه بکاهد٬ از غصه کم کند.

از اندوه پسرکی که شب٬پدر را در آغوش میگیرد و می بوید و می بوسد اما صبح جز خاطره ای دور چیزی در آغوش خود پیدا نمی کند و می نویسد تا زنده نگهدارد احساس داشتن پدر را.

از غصه دخترکی که خندان بازی می کرد و به آغوش مادر میرفت یا خود را از شانه های پدر اویزان می کرد و اکنون بنا به تقدیر حادثه ای شوم پدر را تماما فلج کرده و دستهای مادر باید بار زندگی را بر دوش بکشد و چه لطیف است دستهای مادر برای کشیدن این بار سنگین و چه زود می شکند لطافت صورت مادر زیر این مسئولیت های دشوار و دیگر خبری از خنده نیست٬ خبری از آغوش گرم و شانه های پر محبت پدر نیست٬ افسوس که دیگر خنده ی شیرین مادر نیست٬ تنها خاطره ای ماند از کودکی پر از شیطنت و خنده ی دخترکی غمگین و به روی کاغذ میاید تا فراموش نشود زیر چرخهای ارابه ی سنگین زندگی.

گاهی مونسی میشود برای پر کردن اوقات پیرمردی مهربان که عمری گذراند در تلاش برای به ثمر رساندن فرزندان و بزرگ کرد تا عصایش باشند اما حتی عصایی چوبی برایش نخریدند. می نویسد این پیرمرد مهربان تا کم کند و فراموش کند جفای فرزند را. از گذشته و از کارهای کرده و نکرده و از دوست داشتن کسانی که دوستش ندارند.

و هر از گاهی قلم به دست من میاید تا بر روی کاغذ بنویسم ار آنچه دل تنگم می گوید. و قلم میشود همراه من تا بگویم از آنچه درد است و دردناک است می نویسم و می نویسم تا به جایی می رسم که می شونم: ایست...... دیگر قلم را طاقت نوشتن نیست٬ کاغذ تاب ندارد٬ قلم را بر زمین بگذار و برو.......

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:57 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا