سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
آدمک نیستی٬ کجایی٬ رفتی آدمک؟ دور شدی٬ دیگر در بند نیستی آدمک؟ کو صندوقچه ی مهری که به زمین آوردی؟ امانتدار خوبی نبودی ادمک تو مگر قول ندادی که به پای هر خاری بذر محبت و عشق بپاشی آدمک؟ تو پیمان بستی که خون نریزی٬ مهر بورزی به همین زودی یادت رفت آدمک؟ تو را پادشاه زمینم کردم ولی خجالت زده ام کردی آدمک روحم را٬ نورم را به تو بخشیدم بعد از آن تو از من بودی در زمین بنده ی من بودی پای امتحان بزرگ من بودی فراموشم کردی اما فراموشت نکردم ادمک به اسمم قسم می خوری و دروغ میگویی به خدا نمکدان را شکستی ادمک فتنه کردی٬ قتل کردی٬ هزاران گناه کردی گفتم توبه کن می بخشمت هر طور که باشد
آدمک از تو درگذشتم٬ چیزی را حساب نکردم اما
بگو تو چرا دل را شکستی ادمک؟
| Design By : Night Skin |


