تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

ساکت و آرام در مه ای غلیظ و یخزده که راه را معلوم نمی کند بدون لباسی گرم٬ ایستاده و سرمازده منتظرم. ظاهرم آدمیست با لباسی نازک و عجیب برای این هوا و درونم خالیست از هز ذهنیتی.

انتظارم تنها برای اتفاقیست که دیر یا زود سر از مه برآورده و به گردنم چنگ خواهد زد. خوب یا بدش مهم است اما نه در این زمان. اکنون فقط وجود اتفاق مهم است تا از این خستگی٬ از این یکنواختی فاصله بگیرم. چشمانم بر حسب طبیعتشان و به فرمان مغز خسته ام به این سو و آن سو می چرخند تا از میان دیوار مه جلویم ردی از این اتفاق جدید زندگیم را پیدا کنند و شادمانه پیدا شدن آن را به من تبریک بگویند. اگر این اتفاق٬ این حادثه یا این خبر زود نرسد با این لباس نازک در برابر این سرما تحمل از کف داده مجسمه ای یخی می شوم با چشمانی باز که سمبل آوارگی و انتظار است. البته شاید دیگر سمبل انتظار نباشم چون احتمالا آن اتفاق جدید زندگی ام همان یخ زدن در مسیر سرد زندگیست. به امید طلوع آفتاب تا تن سردم را با دستانش گرما ببخشد و زندگی را به قلبم بدمد.

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:22 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا