تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

صدای برخورد انسان با ماشین و بعد پیرمردی که چند متر آن طرفتر بیهوش افتاده.....

همهمه ای و بعد رساندن به بیمارستان. 

تشخیص اولیه شکستگی در چند جای بدن است و انتقال به بیمارستانی  دیگر.....

و تشخیص ثانویه احتمال بسیار قوی قطع نخاع.

وای چه شد؟...... پدربزرگ دیگر روی پایش نمی ایستد؟.....دیگر به سر گرمی زندگی اش که از عمر ۷۰ ساله اش ۶۰ سال را با آن سپری کرده نمی تواند برسد... پدر بزرگ دیگر نمی تواند کار کند؟

او که عشقش هستی اش تمام زندگی اش کار بود .... در خانه بند نمی شد مگر می شود به همین سادگی کار کردن را از او گرفت. او اگر کار نکند چه کند؟ گوشه ی خانه بشیند و به دیگران نگاه کند... امکانش نیست کارش عمرش است و بس.

انصاف نیست به خدا انصاف نیست تنها دغدغه ی یک پیرمرد را از او گرفت.

تا به حال اشکهای یک پیرمرد را روی تخت بیمارستان دیده اید؟ اشک یک مرد ۷۰ ساله خون به جگرتان میکند اگر ندیده اید بدانید دلتان کباب میشود با دیدن چنین صحنه ای.

او اگر روی پایش نایستد چه کند؟

او اگر کار نکند چه کند؟

پیوست: برای پدربزرگم که روی تخت بیمارستان است.

دعا کنید سلامتی اش برگردد وگرنه تاب دیدن او روی ویلچیر نیست... نه برای من نه برای هیچ کس.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:6 توسط حمید| |

مدتهاست دفتر شعرم به جوهر هیچ خودکاری تن نداده است. نمی دانم از ذهن خسته ی بی واژه ی من است یا از خشکی کاغذ که به هیچ وجه شعر دیگری در برگ آن دفتر جا خوش نمی کند. البته فکر نمی کنم هیچ کاغذی طاقت بی مصرف ماندن را داشته باشد پس به ناچار باید تقصیر را به گردن ذهن خسته ی بی واژه ی بی سلیقه ی بیچاره ی خودم بیندازم که هنر چیدن کلمات به صورت شعر را از دست داده٬ هنری که البته در من هنری نبود و بیشتر یک افتضاح نویس بودم تا شعر نویس و مدام هم آبروی نیما و اخوان و سهراب و شاملو و فروغ و .... را می بردم٬ اما دلم برای آن افتضاح نوشتن هم تنگ شده.

بیشتر از خودم دل انگشتانم تنگ شده که برای بار دیگر خودکار را برای نوشتن یک شعر هر چند مفتضح به گردش در بیاورد. شاید تقصیر ذهن خسته ی بی واژه ی ........ من هم نباشد و مقصر اصلی مشغله ی زیاد باشد. به نظرم مشغله ی زیاد حالا از هر نوعی چه درس چه کار و چه ...... فرصت با احساس بودن را از آدم می گیرد و الان آخر شب هم که به برگه های سفید زیر دستم زل می زنم و خودکار را می چرخانم چیزی در ذهنم پیدا نمی کنم که بنویسمش و بعد هم به شعر نو سنجاقش کنم (و آبروی شعر نو بیچاره را ببرم) خودکار را می چرخانم و بعد از نیم ساعت هنوز یک برگه ی سفید می بینم.

دفتر و کاغذ که از عذر تقصیر تبرئه شدند٬ مانده تکلیف ذهن خسته ی بی واژه ی ...... من و مشغله ی روزمره ی زندگی٬ تا عذر بر گردن کدام افتد و مجازاتش چه شود.

پیوست ۱: لابلای نوشته هام یه چیزی پیدا کردم گفتم بنویسمش:

به من بگو این چه رسمیست

که عشق را به رسمیت نمی شناسی

کجا باید به ثبت برسد

دل که دفتر خانه ندارد

 

پیوست ۲: این پست یه کم با قبلا فرق داشت...... امیدوارم خیلی بد نشده باشه و بشه حداقل یه بار خوندش

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:16 توسط حمید| |

خالیست٬ فضای ذهنم را می گویم. مثل یک لیوان که گاهی میزبان آب است٬ گاهی شربت و گاهی هم زهر و الان نه میزبان هیچ کدام است و نه آماده ی پذیرایی از آنها. همیشه همینطور است آماده نیستی و ناگهان احساسی٬ ذهنیتی و بالا خره چیزی می آید و این گنجایش را به تمام یا نیمه مال خود می کند. انگار این فضا نباید خالی بماند و موجودیتش به میزبانیش از اتفاقات و احساسات است.

حال اگر این احساس که سرزده آمد و در این لیوان جا خوش کرد از نوع مثبت بود به کل لیوان و اگر منفی بود مجبوری به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کنی تا روزنه ای برای بقای زندگیت یا حداقل برای نشکستن لیوان خوش طرح ذهنت باقی بماند. زندگی همین است٬ همین لیوان کوچک که تمام دنیا و تصوراتش درونش جای می گیرد. شیشه ی عمر توست که حتی اگر مسموم باشد نباید بشکنیش یا بگذاری که بشکنندش. نباید زهر به درونش راه پیدا کند و اگر کرد آنقدر به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کن تا نوبت ریختن شربت بشود.

می بینی٬ ساده است به اندازه ی اجتناب از خوردن زهر و اشتیاق به چشیدن شربت.

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:14 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا