سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
سلام. این پست مختص دوست عزیزیست که دوستی عزیز را از دست داده. دوستی عزیز که حامد را از دست داده..... کسی که معصویمت چشمانش ورای این جهان خاکی بود و زود ترکمان کرد تا به افلاک برسد. چه کسی فکر میکرد دست گلچین مرگ این دفعه گلی اینچنین خوشبو را انتخاب کند.... این وسط سوالی ست که کسی جوابی برایش ندارد...... چرا هر کسی خوبتر است زودتر میرود...چرا هر آدم خوش سیرتی زودتر جهان را ترک میکند....... دست مرگ گلچین است اما اینبار گلی چیده که بویش همه جا پیچیده بود..... تیر ۸۶ اینجا شعری نوشته بودم که اسمش گلچین مرگ بود دوباره میذارم و تقدیمش میکنم به همین دوست عزیز که واقعا برام عزیزه: آه که گلها رفتند و جهان گل کم دارد دست روزگار گلچین می کند هر کسی که خوشبوست از شاخه جدا می کند هر آن که گل روست ما که خاریم و زشت در بند دستهای مرگ هم نمی آییم مرگ هم با همه ی هراسی که با خود دارد گلها را دوست دارد تو چه زیبا طبع و چه زشت طبع باشی در هر قاموس و آیینی که باشی گل زیباست.......... اگر خار را در کیش مردن هم نیست جایی پس ای خدا کاری کن در دنیایی که گلستان نیست ما گل باشیم٬ تا شاید گلچین دستهای مرگ شویم تا زودتر به آسمان به ابدیت بپیوندیم......... حامد تولدت مبارک خار بود و خسی و غبار تندی که در سبقت از پی هم بر من نشست دیر بود و کمی کند ولی جریان زندگی در من نگسست گرد بود خاک بود و هر چه بود بر تن من گرد زندگی نشست آه بود٬ خموش بود٬ صدایی نبود بر من تیره اما آوای هزار گذشت نور بود٬ کمی بود٬ روز نبود شب سرد اما در من گسست نفس بود و کمی........... هر چه بود ولی زندگی بود زندگی بود برای منی که چشمانم باز بود ولی مرده بود گرد هم نفس بود خس هم زندگی بود خاک هم بلور بود تبلور نور بود در گوشه ی اتاق غبار هم نشان خدا بود.......
| Design By : Night Skin |


