سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
هنوز برای چراغی که سوسو بزند کنج دیوار دنیا منتظرم هر چه روزها پی هم می گذرند این منم که رنجورترم نه نانی ست که دندانم نپوسد از نجویدن نه ابی ست که گلویم رها شود از خشکیدن نه دستی که بر سرم بکشند و نه جانی که به قربانم بروند دستی هم نیست که از پشت میله ها ــ طمع دست گیری ندارم ــ به رنگ ازادی برایم تکان بدهند توانی هم نیست که پلکی بزنم بلکه تصویر زندگی در پشت ان از من خسته٬ رونقی بگیرد دنیا همان چنگ بیرحم است که مهربانی در پس کوچه های خوشرنگ ییلاقیش رویاست همه چیز روبراه است بی مروتی٬ نامردی مهیاست می بینی دنیا همانست که بوده است تنها ما رقیق القلب ماندیم تنها دل ما اشوب است تنها اینجا وسط این اندازه ی مشت تپش گرم غمها پنهان است یار تو بودی از ان روز٬ از ان دم که تو را پیش محجوب دلم من چون عشق شناختم یار تو بودی٬ ماه تو بودی دور از خاطر رویت بند بند وجودم به شکرانه ی ان نگاهت روز و شب دعا کرد بعد از ان چون شمع که نه چون پروانه سوختم منتظر ماندم و ماندم به جز خون٬ به جز غم من چیزی به دل راه ندادم چه افسوس که اکنون من٬ اینجا٬ تنها٬ خسته تو٬ انجا٬ سرگرم٬ خوشحال من در ارزوی روی تو بیتاب تو بی خبر از دل من خوشحال من دنیا را زیر وز بر کنم گر نباشی تو عین خیالت نیست من کجا باشم من زار و غمگین و روی گردان از همه تو لپت گل انداخته و بالای مجلس نشسته من٬ بودنم بسته به احوال تو تو بی خبر از من خنده ها بر لب نشسته من٬ چشمانم خیس اشک جدایی تو چشمانت خیس شوق رهایی من از تبار قلب خسته ام برای تو جسم را رها کرده ام تو از تبار قلب سنگی ات برای خود مرا ز خود رانده باشد٬ من ماندم و قلبی شکسته من میمانم و خدایی با انصاف تو بمان با هرکه دلت خواست تو بمان با قلب سنگی ات بی انصاف پی نوشت: اب از دیار دریا با مهر مادرانه اهنگ خاک میکرد بر گرد خاک میگشت گرد ملال او را از چهره پاک میکرد از خاکیان ندانم ساحل به او چه میگفت کان موج نازپرورد سر را به سنگ میزد خود را هلاک میکرد بی تمنای نگاهت روز مرا نوری نیست در سراپرده ی چشمانت٬ تمنای نگاهت چشمان مرا فروغی نیست بی تو در این بیراهه ی برهوت ای زیبای خفته ام٬ مرا جانی نیست شب من دستاویزی ندارد بی تو سقوط مرا گزیری نیست اوای امید من در این راه پرنشیب جز رسیدن به گوش تو راهی نیست برق نگاه من در این فضای غریب جز نشستن در نگاه تو چاره ای نیست بی تمنای نگاهت روز مرا نوری نیست چشم پر فروغت٬ رخ چون مهتابت٬ جز من برای کیست؟ پی نوشت: من٬ در ان لحظه٬ که چشم تو به من مینگرد برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه ی باد رقص شیطانی خواهش را در اتش سبز نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر اهتزاز ابدیت را میبینم پیش از این٬ سوی نگاهت٬ تنوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش میگفتی چیست انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست شعر پی نوشت از فریدون مشیری
| Design By : Night Skin |


