سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
به من بگو سراب کجاست تا زمزمی پیدا کنم تا بدانم قدر آب را در صحرای سوزان و بیابان تشنگی به من بگو سراب کجاست تا راه به زمزم برم تا بدانم هر انعکاس نوری طعم آبی زلال ندارد به من بگو دریا چرا شور است که هر چه بنوشم از آن قدر لیوانی آب تشنگیم را فرو نمی نشاند برایم از وسعت بی انتهایی بگو که جنبنده ای در آن خانه ندارد و از کلبه ای کوچک بگو که عشق و صمیمیت در آن موج می زند از آن کرکسهای سیاه که جثه ای بزرگ و طبعی حقیر دارند و بگو برایم از راز خفت سیصد ساله ی کلاغ و عزت سی ساله ی عقاب بگو تا بدانم کم اما والا بهتر است یا بزرگ ولی حقیر.....
| Design By : Night Skin |


