سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
چه زیبا گفت استاد: کویر باورتان را بارور کنید تا کسی به روی دشت سوزناک اندیشه تان قصر خیالاتش را بنا نکند شاگرد بدی بودم که برای کاخ آرزوهایت کویر خلوتی بودم صاف و ساده مثل کف دست زمینی هموار و آماده برای قصر دروغهایت استاد گفت کویر نباشید و بودم تو هم قصرت را ساختی ولی حواست نبود که کویر طوفان به پا می کند اکنون مواظب باش خودت زیر شن مدفون نشوی زیرا که قصرت را مدتهاست از بین برده ام.....
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت
23:31 توسط حمید| |
| Design By : Night Skin |


