سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
حال اگر این احساس که سرزده آمد و در این لیوان جا خوش کرد از نوع مثبت بود به کل لیوان و اگر منفی بود مجبوری به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کنی تا روزنه ای برای بقای زندگیت یا حداقل برای نشکستن لیوان خوش طرح ذهنت باقی بماند. زندگی همین است٬ همین لیوان کوچک که تمام دنیا و تصوراتش درونش جای می گیرد. شیشه ی عمر توست که حتی اگر مسموم باشد نباید بشکنیش یا بگذاری که بشکنندش. نباید زهر به درونش راه پیدا کند و اگر کرد آنقدر به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کن تا نوبت ریختن شربت بشود. می بینی٬ ساده است به اندازه ی اجتناب از خوردن زهر و اشتیاق به چشیدن شربت.
| Design By : Night Skin |


