تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی - مثل یک لیوان........


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

خالیست٬ فضای ذهنم را می گویم. مثل یک لیوان که گاهی میزبان آب است٬ گاهی شربت و گاهی هم زهر و الان نه میزبان هیچ کدام است و نه آماده ی پذیرایی از آنها. همیشه همینطور است آماده نیستی و ناگهان احساسی٬ ذهنیتی و بالا خره چیزی می آید و این گنجایش را به تمام یا نیمه مال خود می کند. انگار این فضا نباید خالی بماند و موجودیتش به میزبانیش از اتفاقات و احساسات است.

حال اگر این احساس که سرزده آمد و در این لیوان جا خوش کرد از نوع مثبت بود به کل لیوان و اگر منفی بود مجبوری به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کنی تا روزنه ای برای بقای زندگیت یا حداقل برای نشکستن لیوان خوش طرح ذهنت باقی بماند. زندگی همین است٬ همین لیوان کوچک که تمام دنیا و تصوراتش درونش جای می گیرد. شیشه ی عمر توست که حتی اگر مسموم باشد نباید بشکنیش یا بگذاری که بشکنندش. نباید زهر به درونش راه پیدا کند و اگر کرد آنقدر به نیمه ی دیگر لیوان نگاه کن تا نوبت ریختن شربت بشود.

می بینی٬ ساده است به اندازه ی اجتناب از خوردن زهر و اشتیاق به چشیدن شربت.

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:14 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا