تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی - کمی متفاوت.......


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

مدتهاست دفتر شعرم به جوهر هیچ خودکاری تن نداده است. نمی دانم از ذهن خسته ی بی واژه ی من است یا از خشکی کاغذ که به هیچ وجه شعر دیگری در برگ آن دفتر جا خوش نمی کند. البته فکر نمی کنم هیچ کاغذی طاقت بی مصرف ماندن را داشته باشد پس به ناچار باید تقصیر را به گردن ذهن خسته ی بی واژه ی بی سلیقه ی بیچاره ی خودم بیندازم که هنر چیدن کلمات به صورت شعر را از دست داده٬ هنری که البته در من هنری نبود و بیشتر یک افتضاح نویس بودم تا شعر نویس و مدام هم آبروی نیما و اخوان و سهراب و شاملو و فروغ و .... را می بردم٬ اما دلم برای آن افتضاح نوشتن هم تنگ شده.

بیشتر از خودم دل انگشتانم تنگ شده که برای بار دیگر خودکار را برای نوشتن یک شعر هر چند مفتضح به گردش در بیاورد. شاید تقصیر ذهن خسته ی بی واژه ی ........ من هم نباشد و مقصر اصلی مشغله ی زیاد باشد. به نظرم مشغله ی زیاد حالا از هر نوعی چه درس چه کار و چه ...... فرصت با احساس بودن را از آدم می گیرد و الان آخر شب هم که به برگه های سفید زیر دستم زل می زنم و خودکار را می چرخانم چیزی در ذهنم پیدا نمی کنم که بنویسمش و بعد هم به شعر نو سنجاقش کنم (و آبروی شعر نو بیچاره را ببرم) خودکار را می چرخانم و بعد از نیم ساعت هنوز یک برگه ی سفید می بینم.

دفتر و کاغذ که از عذر تقصیر تبرئه شدند٬ مانده تکلیف ذهن خسته ی بی واژه ی ...... من و مشغله ی روزمره ی زندگی٬ تا عذر بر گردن کدام افتد و مجازاتش چه شود.

پیوست ۱: لابلای نوشته هام یه چیزی پیدا کردم گفتم بنویسمش:

به من بگو این چه رسمیست

که عشق را به رسمیت نمی شناسی

کجا باید به ثبت برسد

دل که دفتر خانه ندارد

 

پیوست ۲: این پست یه کم با قبلا فرق داشت...... امیدوارم خیلی بد نشده باشه و بشه حداقل یه بار خوندش

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:16 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا