سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
بیشتر از خودم دل انگشتانم تنگ شده که برای بار دیگر خودکار را برای نوشتن یک شعر هر چند مفتضح به گردش در بیاورد. شاید تقصیر ذهن خسته ی بی واژه ی ........ من هم نباشد و مقصر اصلی مشغله ی زیاد باشد. به نظرم مشغله ی زیاد حالا از هر نوعی چه درس چه کار و چه ...... فرصت با احساس بودن را از آدم می گیرد و الان آخر شب هم که به برگه های سفید زیر دستم زل می زنم و خودکار را می چرخانم چیزی در ذهنم پیدا نمی کنم که بنویسمش و بعد هم به شعر نو سنجاقش کنم (و آبروی شعر نو بیچاره را ببرم) خودکار را می چرخانم و بعد از نیم ساعت هنوز یک برگه ی سفید می بینم. دفتر و کاغذ که از عذر تقصیر تبرئه شدند٬ مانده تکلیف ذهن خسته ی بی واژه ی ...... من و مشغله ی روزمره ی زندگی٬ تا عذر بر گردن کدام افتد و مجازاتش چه شود. پیوست ۱: لابلای نوشته هام یه چیزی پیدا کردم گفتم بنویسمش: به من بگو این چه رسمیست که عشق را به رسمیت نمی شناسی کجا باید به ثبت برسد دل که دفتر خانه ندارد پیوست ۲: این پست یه کم با قبلا فرق داشت...... امیدوارم خیلی بد نشده باشه و بشه حداقل یه بار خوندش
| Design By : Night Skin |


