سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یادت هست شازده کوچولو دلش هوای سیاره اش را کرده بود شاید امشب
سیاره اش را پیدا کرده باشد. هزاران شاید دیگر می تواند حقیقتی دوست داشتنی باشد
اگر آرام آرام سرت را از بین زانوانت بیرون بیاوری و پنجره ها را باز کنی درست است
که نور دلنشین خورشید و آوای خوش هزار انتظارت را نمی کشد و چادری مشکی شهر را
پوشانده اما ماه را ببین که لبخند می زند٬ جشن با شکوه چشمک های ستارگان و شازده
کوچولو که برایت دست تکان می دهد. می بینی همه ی اینها هیچ کمتر از نور خورشید و چهچه ی بلبل
نیست. در بن بست هم راه آسمان باز است پس پرواز را بیاموز ای شبرو
من.
| Design By : Night Skin |


