تبليغاتX
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی - بنگر که همه چیز آیت اوست.........


سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد....یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

خار بود و خسی و غبار تندی

که در سبقت از پی هم بر من نشست

دیر بود و کمی کند ولی

جریان زندگی در من نگسست

گرد بود خاک بود و هر چه بود

بر تن من گرد زندگی نشست

آه بود٬ خموش بود٬ صدایی نبود

بر من تیره اما آوای هزار گذشت

نور بود٬ کمی بود٬ روز نبود

شب سرد اما در من گسست

نفس بود و کمی...........

هر چه بود ولی

زندگی بود

زندگی بود

برای منی که چشمانم باز بود ولی مرده بود

گرد هم نفس بود

خس هم زندگی بود

خاک هم بلور بود

تبلور نور بود

در گوشه ی اتاق

غبار هم نشان خدا بود.......

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:2 توسط حمید| |


Design By : Night Skin


بهترین و جدیدترین کد های جاوا